سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

 

 

دافعه داری عزیزکم

تو نزدیک می شوی و

جهانم دور....

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




astray....

 

 

ایستاده ام میان من و خودم

کاش داستانشان به یک دوئل ختم می شد

یکیشان که کشته می شد

به وحدت می رسیدم.

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

 

کوچ بود

سفر نه

عزیمت ما به نقطه صفر جغرافیا

صفری نه انچنان مطلق

که با میلیون ها خاطره

در حافظه اش...

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٢ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




خوب که چی؟!

ماشین زمان اگر وجود داشت،شاید هرگز حال را تجربه نمی کردم،در رفت و امد مدام میان گذشته  و اینده به دنبال چیزی می گشتم که بودن را توجیه کند

اصلا شاید یک روز وقت می گذاشتم،تمام ادم ها ی زندگیم را می چیدم کنار هم،خوب نگاهشون می کردم و می پرسیدم: خوب که چی ؟!

به قول نامجو:بسی رنج بردیم در این سال سی،که رنج برده باشیم فقط مرسی!

 

 

خلاصه که اهااای ادم های زندگیه من،از این جا که گذشتید جواب سوال بالا فراموشتان نشود! احتمالا این کوچکترین حق من بر گردن شماست.

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

friends تموم شد!!!

دوستیهامون چه طور؟!

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




من وهیچکس

از تنهایی می ترسیدم،خیلی!!!!

این روزها منم و شهری بزرگ و خانه ای کوچک...... ،تنهای تنهای تنها....

اما دایم این جمله علی شیروی می اد تو ذهنم که:تنهایی تلخ تزین بلای بودن نیست،چیزهای بدتری هم هست روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر می شویم و ...

و شاید بدتر از اون فکر این که این تنهایی همیشگی باشه

اما راستش این چند روز باور کردم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست چیزهای خوب زیادی هم داره،این که تمام وقتت در اختیار خودته و می تونی خیلی از کارهایی که فرصتشو رو نداشتی انجام بدی،نبودن بقیه ادمها گاهی لازمه،این که بدونی یه جایی تو دنیان نفس می کشن می تونی تلفن رو برداری و باهاشون باشی و وقتی تلفن رو قطع کردی وصل شی به دنیای اروم خودت

ته تهش تنهایی واقعیت زندگی هممونه،اما خوب این روزها بیشتر جلو چشم منه

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




بهشت من

این جا بهشته!

شبها صدای باد رو می شنوی وقتی با برگ ها بازی می کنی،خیالت راحته که نسل جیرجیرک ها هنوز منقرض نشده،هنوز هم می شه شب ها گوشه پرده رو کنار زد ماه رو دید و اروم زمزمه کزد:هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری،تو بهشت من بعد خوندن این بیت می شه اندکی اشک ریخت،سبُک می شی و اروووم

روزها می شه گوشی موبایل رو بر داشت و نوشت:عصر برنامت چیه؟ و بعد فرستاد به دوستایی که نه 1500 km دورترکه همین دور و برن

می شه کمتر از 5 دقیقه همه ی این بهشت و گشت به همه جاش سرک کشید،کلی اشنا دید،کلی کار عقب افتاده رو فقط تو یه روز انجام داد

و باز شب پناه اورد به تخت کنار پنجره و ارامش و اینترنت

بهشت من این شهره این خونه است این اتاقه

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

 

 

                           دعا کنید...............................

 

 

 

پ.ن: خدیااااااااااا شکرت:************

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




1200 کیلومتر فاصله تا دوست....

مهمه کجای دنیایی اما مهمتر اینه که با کی هستی

همه ی لذت های دنیا، کنسرت ها ،تاتر ها و پاساژ گردی ها هیچه!!!وقتی دوستانت برای لذت بردن در کنارت نیستند،به اخرین باری فکر می کنم که با هم بودیم و اینکه دوباره کی فرصتی پیش می اد که 4 نفری کنار هم باشیم بحث کنیم غیبت کنیم و ساعت ها حرف بزنیم و بخنیدم بی این که متوجه شیم چه طور زمان گذشت

نوجوون که بودم فکر می کردم همه ادم ها یه روزی با یکی دوست می شن درست شبیه خودشون، اون قدر صمیمی و همفکر که تمام زندگی رو با هم تجربه می کنن.دوستان امروزم نه شبیه به منن و نه  اونقدرها همفکر! در واقع خبری از اون یار جدا نشدنی تو فیلما نیست اما من این 3-4 نفر رو دوست دارم زیااااااااااد همون قدر که خواهرم رو دوست دارم و گاهی در کمال تعجب شاید بیشتر!

از خودگذشتگی زنجیر نامریی که رابطه رو نگه می داره، چیزی جز این  نمی تونست من تنبل رو  4 صبح بیداره کنه تا ماشین حساب دوستمو تو سرمای زمستون بعد از کلی پیاده روی بهش برسونم والبته همین ازخودگذشتگی در رابطه است که دوستت رو وادار می کنه نامزدش رو برای چند ساعت تنها بذاره تا تو تنها نباشی

دلم براشون بی نهایت تنگه ،برای یه روزه اون خونه شلوغ پلوغ همیشه کثیف ِ 4 تایی

 

لعنتیاااا!!!!!!!!کاش اردیبهشت 92 این جا بودین تا با هم می رفتیم کنسرت،نمایشگاه کتاب،خرید......

 

 

___________________________

به ترجمه یک کتاب و چاپ اون فکر می کنم،کسی می تونه راهنمایی کنه ایا؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




خیلی دور خیلی نزدیک....

این روزها بیشتر از هرچیزی و هر زمانی به مرگ فکر می کنم،و بیشتر از اون به چه طور مردن،دلیلش این زلزله های پشت سر هم لعنتیه + اخبار مداوم کشتار سوریه برمه امریکا.... و البته عوارض افکار عجیب روزهای بعد از تولد...

از مردن تو زلزله،سقوط با هواپیما ، غرق شدن تو اب و تصادف به شدت می ترسم دلم یه مرگ تر و تمیز می خواد چیزی شبیه یک سکته قلبی ،راحت و در لحظه....

مرگ شاید چیزی شبیه سقوط از این حفره باشه وشاید برعکس عروج از اون شما چی فکر می کنید؟!

 

     

 

 

بله اینه افکار این روزهای من....

----------------------------------

پ.ن:عکاس:خودم

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()