سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

 

 

                           دعا کنید...............................

 

 

 

پ.ن: خدیااااااااااا شکرت:************

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




1200 کیلومتر فاصله تا دوست....

مهمه کجای دنیایی اما مهمتر اینه که با کی هستی

همه ی لذت های دنیا، کنسرت ها ،تاتر ها و پاساژ گردی ها هیچه!!!وقتی دوستانت برای لذت بردن در کنارت نیستند،به اخرین باری فکر می کنم که با هم بودیم و اینکه دوباره کی فرصتی پیش می اد که 4 نفری کنار هم باشیم بحث کنیم غیبت کنیم و ساعت ها حرف بزنیم و بخنیدم بی این که متوجه شیم چه طور زمان گذشت

نوجوون که بودم فکر می کردم همه ادم ها یه روزی با یکی دوست می شن درست شبیه خودشون، اون قدر صمیمی و همفکر که تمام زندگی رو با هم تجربه می کنن.دوستان امروزم نه شبیه به منن و نه  اونقدرها همفکر! در واقع خبری از اون یار جدا نشدنی تو فیلما نیست اما من این 3-4 نفر رو دوست دارم زیااااااااااد همون قدر که خواهرم رو دوست دارم و گاهی در کمال تعجب شاید بیشتر!

از خودگذشتگی زنجیر نامریی که رابطه رو نگه می داره، چیزی جز این  نمی تونست من تنبل رو  4 صبح بیداره کنه تا ماشین حساب دوستمو تو سرمای زمستون بعد از کلی پیاده روی بهش برسونم والبته همین ازخودگذشتگی در رابطه است که دوستت رو وادار می کنه نامزدش رو برای چند ساعت تنها بذاره تا تو تنها نباشی

دلم براشون بی نهایت تنگه ،برای یه روزه اون خونه شلوغ پلوغ همیشه کثیف ِ 4 تایی

 

لعنتیاااا!!!!!!!!کاش اردیبهشت 92 این جا بودین تا با هم می رفتیم کنسرت،نمایشگاه کتاب،خرید......

 

 

___________________________

به ترجمه یک کتاب و چاپ اون فکر می کنم،کسی می تونه راهنمایی کنه ایا؟

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




خیلی دور خیلی نزدیک....

این روزها بیشتر از هرچیزی و هر زمانی به مرگ فکر می کنم،و بیشتر از اون به چه طور مردن،دلیلش این زلزله های پشت سر هم لعنتیه + اخبار مداوم کشتار سوریه برمه امریکا.... و البته عوارض افکار عجیب روزهای بعد از تولد...

از مردن تو زلزله،سقوط با هواپیما ، غرق شدن تو اب و تصادف به شدت می ترسم دلم یه مرگ تر و تمیز می خواد چیزی شبیه یک سکته قلبی ،راحت و در لحظه....

مرگ شاید چیزی شبیه سقوط از این حفره باشه وشاید برعکس عروج از اون شما چی فکر می کنید؟!

 

     

 

 

بله اینه افکار این روزهای من....

----------------------------------

پ.ن:عکاس:خودم

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




فاک یو استاد!!!!

وقتی استادت یک مربع تو خالی باشه از تو چیزی جز گهی که هستی انتظار نمی ره!دختری با مانتو سبز و شالی که جایی رو نپوشونده هدفون در گوش غرق زیارت اشورا با صدای نمی دونم کی.....

________________________

سال نود و دو بدون تقویم فرشید شفیعی شروع نمی شه.......

فرشید شفیعی تقویمی برای 92 کار نکرده!

خداحافظ 92.

________________________

 

 پرفیوم بینظیر عطر فروشی خیابان برزیل به چه کار اید در روزگار تنهایی؟!پول هام روذخیره می کنم برای کلاس عکاسی...

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




اسطوره ایرانی

دلم هوای کسی دارد که اندکی بوی خدا بدهد

تنهابی هر ادمی را دیوانه می کند؛بی خود نیست این روزها همه دیوانه اند؛

و شیرین گفت:که ای بد مهر بد عهد       کجاان صحبت شیرین تر از شهد؟

خسروپرویز برای نجات تاج و تخت با مریم دختر امپراتور رم ازدواج می کنه تا امپراتور رم با سپاه بزرگش به او کمک کنه ؛تخت پادشاهی رو که پس می گیره متوجه می شه با مریم زیاد حال نمی کنه و یاد عشق فراموش شده اش شیرین ما افته! شیرین رو پنهانی به ایران دعوت می کنه تا به رسم ادب!از او دلجویی کنه و...

اینم از اسطوره مردهای ایرانی! 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۸ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




جایی میان دو سال...حالی میان دو حال

سال جدید،حال جدید؟

تب 23 سالگی که بی بازگشت می رود؛تب ارزوهای در دست و دوردست,تب رویاهایی هم سنگ کابوس،تب خوشی های نادیده حرفهای ناشنیده سرزمین های نپیموده ،شروع های به پایان نرسیده

سرماخوردگی بهانه بود

حال ادم گاهی با انقلاب عوض می شود با مقلب القلوب،گاهی ارام ارام و بی صدا

حال ارام عوض شده من به انقلاب نیاز دارد،ایا؟ایا؟آیاااااا!؟ هیچ چیز قطعی نیست و این خود یک قانون قطعی است(این جمله از زمان های دور از نمی دانم کی در ذهنم مانده)

هزار و سیصد و نود و دو باید سال خوبی باشد!!!این باید را من می گذارم جای امیدوارم،همیشه نشستیم و ارزو کردیم و امیدوار بودیم به اتفاق های خوب،امسال باید کاری کرد!گرچه هنوز نمی دانمی خوب یعنی چه.....

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

 

 

مثل کسی که زجر می کشد که زهر از بدنش خارج شود,که پاک شود....

زجر می کشم....

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




برای خودم

تو زندگیه هر کسی یه چیزایی شبیه یه رویای قشنگه,واسه من چند تا رویای کوچیک کنار اون هدفهای بزرگ همیشه جذابیت داشت.یکیش teaching بود،گرچه وقتی بهش رسیدم مثل خیلی رویاهای دیگه به نظرم کوچیک اومد اما فکر کردن بهش هنوزم برام جذابه.یه جایی توی یکی از پست های همین وبلاگ نوشتم از این فرایند یک طرفه از بیرون به درون خسته شدم،از این که این همه سال تاثیر کار دیگران بر من بوده و من بر کسی تاثیر نگذاشتم...

اومدم که بنویسم یکی از رویاهام واقعی شد،تاثیر این همه سال اموختن رو به دیگران انتقال دادم،وعجیب لذت بخشه...و لذت بخش تر می شه وقتی نتیجه کارم رضایت دانش اموزها و اموزشگاست.

من همیشه عجول بودم،دوست داشتم نتیجه کارم رو قبل از اون که خستگیش از تنم بیرون بره ببینم.بعد از 2 ترم بهم پیشنهاد دادند مدیرت دپارتمان کودک رو داشته باشم،گرچه خود کار به اندازه ی عنوان دهن پر کنش خاص نیست اما برای من همون موفقیت سریعه

اولین حقوقم رو امروز گرفتم،در برابر پول ماهیانه ای که از بابام می گیرم هیچی نیست،در واقع خنده داره.اما واسه شروع خوبه

اومدم بنویسم که یادم نره زندگی که شاید الان به نظرم معمولی می اد کمی شبیه رویاهای گذشتمه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




حال بد من بعد از یک اتفاق خوب

امروز اولین تجربه کاری زندیگیم را داشتم،یک قدم به سمت  یکی ارزوهای همیشه گی و من به جای این که حالم خوب باشد حالم خوب نیست،نمی فهمم این قلب لعنتی برای چه این قدر سریع می تپد،این حالت تهوع از کجا امده و چرا امروز عصر بی هوا گریه کردم؟!

شاید همه اش به خاطر دختر 7-8 ساله شاید بیش فعال و شاید شیطون کلاس بود که نفهمیدم چه طور باید باهاش رفتار کنم،واین نفهمیدن درست وسط کلاسی که باید کنترلش در دست من باشد حالم را بد می کند

نمی فهمم چرا اتفاقات طبق سناریویی که این همه در ذهن می پرورانمش پیش نمی روند؟!گاهی اصلا به سناریو شبیه هم نیستند،نمی فهمم چه طور کشورهای پیشرفته کنترل امور مملکتشان را با این سیستم سناریو نویسی از پیش می برند،بعضی فاکتور های ناشناخته هست که تو خودت را هم که بکشی نمی توانی تصور کنی چنین نقش مخربی بر برنامه ات می گذارند،این لعنتی اصلا جواب نمی دهد!!!!!نمونه اش همین حال بد من بعد از این اتفاق خوب!اصلا قابل پیش بینی نبود!!!

 

___________________معمار نوشت:

 

 

نظرتون درمورد این خونه ویلایی چیه؟

 

_________________________

پ.ن:از اون موسسه بالاخره باهام تماس گرفتن،امروز اولین جلسه کلاسم بود

پ.ن2:شما فکر می کنید به یه دانش اموز بیش فعال چه جوری باید رفتار کرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




برای کودکی که با غرش زمین و نه لالایی مادر به خواب رفت ...

 

این روزها گوش های همه مان پر است از درد،با زبان دیده با تو همدردی می توان کرد

 

 

 

_______________معمار نوشت:

 

 

و این هم نتیجه معماری که تنها زیبایی پلان در ان اهمیت داره و نه دید 3بعدی یا مبحاث سازه ای...

 

پ.ن:دارم فکر می کنم کدام سخت تر است درد مادر و پدری که فرزندشان را از دست داده اند یا تنهایی کودکی که مادر و پدرش را؟!!!

پ.ن2:کاش به جای این که تقصیر رو گردن خدا بندازیم کمی خونه هامون رو محکم تر بسازیم!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()