سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

آنتونيو ماچادو می گويد:
ـای سالک يکی يکي،قدم به قدم.راهی نيست.راه با پيمودن پديد می آيد با پيمودن است که راه را می سازي، و اگر وا پس بنگري،هر انچه می بينی ، فقط رد گام هایی است  که روزی پاهايت دوباره آن را می پيمايد.ای سالک راهی نيست راه با پيمودن پديد می ايد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

 

۱ـچند روز پيش یه اتفاق عجیب افتاد اتفاقی که باورش همین الان هم برام سخته:

روزاولی که رفتیم کلاس قیافش واسم خیلی آشنابود احساس می کردم خیلی وقت پیش یه جایی دیدمش اما اون روز هرچی فکرکردم نفهمیدم کجا تا این که دیروز وقتی داشت درمورد مشکلات انجمن توضیح می داد یاد یه نقاشی افتادم.

یادمه کلاس سوم راهنمای که بودم عشق نقاشی داشتم واسه همینم هنوز تابستون شروع نشده رفتم ثبت نام کردم یه کلاس نقاشی خوب.همیشه از رو الگو نقاشی می کردیم یه روز استادمون اومد گفت بچه ها کتابا تونو جمع کنید می خوام ببینم چی یاد گرفتین گفتیم خوب چی کار کنیم گفت اولین چهره ای که به ذهنتون می اد و بکشید حتما هم پسر باشه .خلاصه 1 ساعتی که گذشت کارمون تموم شد .وقتی به نقاشی کاملم نگاه کردم یه احساس خواص بهم دست چهره کسی که کشیده بودم رو تا اون موقع ندیده بودم وزیادم خوشکل نبود اما نمی دونم چرا احساس کردم حتما یه جای دنیا یه آدم با این قیافه وجود داره .اون روز گذشت اما من اون نقاشی و هیچ وقت یادم نرفت تا این که دیروز با دیدنش یه آن یاد اون نقاشی افتادم اولش شک داشتم ام وقتی اومدم خونه رفتم سراغ نقاشی هام خدایا واقعا عجیب بود خود خودش بود ام بازم گفتم شاید من اشتباه می کنم و بی خودی می خوام این دوتا رو به هم ربط بدم واسه همینم فرداش اون نقاشی رو با خودم بردم مدرسه وگذاشتم رو میزم .هرکی از کنار میزم رد می شد می گفت سارا این آرمان نیست؟؟!! وقتی ماجرا رو واسشون تعریف کردم همه می گفتن دروغ می گی گذاشتیمون سر کار... وقتی تاریخ پشت نقاشیو بهشون نشون دادم همه شاخ در آورده بودن می گفتن امکان نداره ... اما امکان داشت...

۲ـاینم از ما جرای جالبه این دفه. 3 آپ دیت 2 تا اتفاق جالب...

می خوام یه  متن  خیلی قشنگ براتون بنویسم ازنویسنده گران قدر سارا:
استاد می گوید:

 امروز روز خوبی برای انجام کاری نا معمول است.مثلا میتوانیم موقع رفتن به سر کار,درخیابان برقصیم .می توانیم مستقیم به درون چشم های یک بیگانه بنگریم ،واز عشق در نخستین نگاه سخن بگوییم.یا به رئیس خودنظری بدهیم که احمقانه می نماید،نظری که هرگز مطرح نکرده ایم.مبارزان راه روشنایی چنین روز هایی را بر خود روا می دارند.

امروز،می توانیم بربیدادی کهن بگرییم  که هنوزدرگلومان گیر کرده.می توانیم به کسی تلفن کنیم که سوگند خورده بودیم دیگرهرگزبااوصحبت نکنیم(اما خیلی دوست داریم در منشی تلفنی خود پیامی از او دریافت کنیم).امروز میتواند روزی انگاشته شود خارج از برنامه ای که هرروز صبح می ریزیم.

امروز هر خطایی مجاز وبخشوده خواهد بود.امروز،روز لذت بردن از زندگی است.

 

به هیچ وجه فکر نکنید این متن ماله پائولو کوئیلوها عمرا اون اینو از دفتر خاطرات اختصاصی من کش رفته (منم حساس) گفتم سارا تو که از این متن ها زیاد داری بذار این پائولو بیچاره هم خوشحال باشه گناه داره شبه عیدی...

 

۳ـ اما بریم سراغ کامنت ها با تورو خدا یکی یکی این همه عجله واسه چی آخه؟؟!! واقعا نمی دونم من چه جوری از خجالت شما در بیام کی تا حالا این همه کامنت دیده ؟؟؟؟هان بگین دیگه.

 ودر مرد سوال از اون جای که اين سوال شديدا طرفردار داره وهمه خود کشی کردن واسه جواب دادنشاين فرصترو به ديگران هم می دم تا با کامنت هاشون منو باز شرمنده کنن...

 

۴-بقای صفای وفای شما...

آرزومندآرزوهاتون سارا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




...

۱ـسلام خوبين؟

۲ـحسوديتون بشه امروز داريم با بچه ها می ريم رصد شهردارو معاونشو شونصد تا آدم ديگه هم می آن کلاس زبانم دارم وای يه استاد داريم تو مايه های حسنی :موی بلند ناخون دراز روی سياه واه واه واه...کلاس روبات هم داريم می خوام برم حال اين بچه پرروها روبگيرم

۳ـخسته نباشيد از اين همه کامنت بابا يکی يکی اصلا آدم نمی دونه کدومشونو بخونه...

۴ـبااين حساب فعلا همون سوال قبلی رو جواب بدين

۵ـبقای صفای وفای شما آرزومند آرزوهاتون سارا

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٧ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٦ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()