سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

امروز می خوام چند تا نکته مهمو به خودم و شما بگم

پس همه آماده

۱- کی می دونه کامنت یعنی چی؟؟

افرین بچه ی خوب یعنی نظر.

خوب حالا می شه بگین کجای این جمله نظره: سلام ممنون که سر زدی من آپم بای

هان؟؟

با با اصلا فلسفه این وبلاگ چیه؟
اینه که ملت یه چاردیواری پیدا می کنن تا راحت چرت و پرتاشونو اون جا بنویسن بعد یه سری دیگه برن نظرشونو در مورد اون چرت و پرتا بگن. بگن بابا جون این جای حرفت اشتباست این جاش درسته راهنماییش کنن

 من که خیلی کامنت ندارم ولی اونایی هم که شونصد تا کامنت دارن شاید فقط از سه تاش بفهمن که تفکرشون درسته یا غلط

پس بیاید با هم یه قراری بذاریم خوب؟

بیاید قرار بذاریم آخر هر آپ از همه ی اونایی که کامنت گذاشتن تشکر کنیم

یه آی دی هم بسازیم مخصوص بلاگم که هر کس خواست از آپ دیت وبلاگمون با  خبر شه اونو اد کنه ما که ۴-۵ نظر بیشتر ندایم راحتیم ولی اونایی که ۱۰۰۰ تا کانت واسه هر آپ دارن(خوش به حالشون) خوب ۲تا سه تا آی دی درست کنن

این جوری کامنت همون واقعا کامنت می شه اگرم  کسی خواست در مورد تبادل لینک چیزی بگه خوب واسه همون آی دیه آف بذاره دیگه

خوب این از این

۲- وقتی یه نفر آپ می کنه آپای قبلیش که دیگه نمی میرن اونام زنده ان  پس بیاین از این به بعد وقتی واسه اولین بار به یه بلاگ سر می زنیم واسه آپهای قبلیشم کامنت بذاریم

دیگه ... حالا فعلا همین ۲تا باشه تا بقیه اش یادم می اد

واسه این که نگین دارم شعار می دم این آی دی این وبلاگه manesargardan  آره همین اگه خواستید از آپ این وبلاگ با خبر شید این آدی رو اد کنید و اگرم مایل به تبادل لینک بودید حتما آف بذارید تا سه سوت لینک وبلاگتونو بذارم تو این جا البته نه هر وبلاگیا

شمام اگه اومدیدو دیدید که لینکتون این جاست لینک منو بذارید تو وبلاگتون

حالا واسه این که حوصلتون سر نره یه خاطره بگم

دیروز زنگ زدم موسسه با استادمون کار داشتم یه آقاهه گوشیو برداشت

ـ سلام خوب هستید؟

ـ نه

ـ بله؟

ـ رفتن

ـ کی؟

ـ فکر کنم اومدن خونه

(منم فضول):

ـ دقیقا کی اومدن؟

ـ شایدم رفته باشن دفترا ...

ـ جدا

ـ ساعت ۶  . اگه اومدن بگم کی زنگ زده؟

ـ خانومشون(اصلا نمی دونستمیارو زن داره یا نه؟)

ـ ا شما پسر خانوم مهندس هستید

دیگه نتونستم تحمل کنم  گوشیو قطع کردم ولی واقعا به سیستم کاریه این مملکت آفرین گفتم که از هر فرستی واسه شاد کردن ملت استفاده می کنن(می گم چرا این قدر آمار خودگشی این جا پایینه)

راستی من یه خورده اطلاعات در مورد امکانات وبلاگ می خوام...

خلاصه اینم از آپ مسخره این دفعه

ولی اگه دوست داری وبلاگت کامنت واقعی داشته باشه خودت شروع کن و به وبلاگای دیگه کامنت واقعی بده

از همتونم واسه حضورتون وبعد از اون کامنتتون متشکرم

وکامنت شما نشانه خانوم یا آقای اسمیت بودن شماست

بای

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٩ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




و اما عشق..

آخ آدم می ترکهوقتی یه متن می تا یپه به چه عظمت و با چه زحمت بعد یهویی متنه پاک میشههههههههههههههههههههههه...تازه این جای قضیه دردناک تره که از اون متن عظیم و اون تراوش ادبی فقط ۶ـ۷ خطش یادت مونده به درک سختی تایپش

حاله هر چی یادمه بنویسم تا همونم نپریده

ااااااااا هیس داره یادم می اد... اها:

ما آدما همیشه دنبال بهونه ایم یه بهونه واسه گذروندن زندگی واسه شب کردن روزها و روز کردن شبا...

تازگی هام که عشق شده بهونمون.

آره بد فکری نیست.

همه چیز با یه نگاه شروع می شه با یه نگاه تشخیص میدی که این می تونه همون بهونه زندگیت باشه. حالا دیگه نوبت آه و ناله واعتصاب غذاست... دیگه چی بگم از بازار آهنگ های آبکی با مضمون الکی...

این ماجرا همچنان ادامه داره تا این که یه روز صبح که از خواب پا می شی احساس می کنی دیگه طاقتت  طاق شده و ...بهترین لباستو که در جریان اخرین دعوات با مامان جان خریدی می پوشی و می پری جلوی آینه وپدر هرچی ژل و واکس و ادکلنه در می اریحالا نوبت گل سرخه(که نمی دونم اگه نبود این عاشقای بیچاره چه خاکی به سرشون می نمودند؟؟) اما از همه مهمتر یه بله ی یواشکیه

بله اینم از مراسم(به ظاهر) خواستگری

مرحله ی بعد مرحله عشقولانه ی کاره : آره دیگه بهونه های الکی تلفنهای حول حولکی نگاه های زیر زیرکی قرارایه یواشکی و  خرج کردن پول حیوونکی جهت تهیه کادو های پنهونکی...

مرحله ی بعد در اومدن گند کار بعد از این همه کارای یواشکی

واما بریم سراغ نمکای زندگی, معرفی می کنم : آقا و خانوم دعوا با بچه ی بانمکشون قهر

اینم از مزحله ی بعدی یعنی از دست دادن حافظه جانباخته بر اثر یک عامل ناشناخته

وسپس ترتیب دادن یه جشن به چه بزرگی به دلیل رها شدن از این رابطه ی خرکی...

اما این مرحله دیگه بستگی به طرف داره و به طوری کلی افراد یکی از این دو راهو انتخاب می کنن:

1_ بعضی ها که از این مراحل به شدت خوششون اومده دوباره می رن رو دور تکرار و این تکرار ادامه داره تا این که یه جایی یه شهاب آسمونی به سر مبارکشون نازل شه و ظاهرا سر عقل بیان

2-بعضیام ازاین همه جشن و سرور می شن خسته و می رن تو مول وفادار دل شکسته

اووووووووووووو فکر کن عجب بهونه ی خوبی برای زندگی ....

چند روز پیش سر کلاس زبان یکی از آقایون کلاسمون(که ازدواج کرده)  گفت :

Men must love & women must be loved

یعنی :

مرد باید دوست بدارد و زن باید دوست داشته شودیا مرد باید عاشق باشه و زن معشوق

من که حرفشو قبول ندارم تو چی؟

 اين عکسم از آپ جديد وفادار دلشکسته دزديدم

آقا کورش با اجازه

 

 

 

و اما عشق...

 

راستی از همتون ممنون به خاطر کامنت هاتون

و کامنت شما نشانه آنجلينا جولی بودن شماست

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٧ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




تشکر...

سلام

قدیما که خیلی کوچولو بودمونمی دونستم اصلا وبلاگ یعنی چی هر موقع دلم می گرفت یه دفتر بر می داشتمو می گفتم از این به بعد تو این دفتر کلی چیزمیز می نویسم و شروع می کردم به نوشتن. هر چی به ذهنم می رسید مینوشتم معمولانم از زندگی بد می گفتمو به همه بدوبیراه می گفتم.اما یه خورده که می گذشت حوصله ام سر می رفتو در دفتر و می بستمو پرتش می کردم ته کمدم دیگه می رفت تا دفعه ی بعد که با یکی دعوام شه یا دلم بگیره و برم سراغ دفتر جدیدو چرت و پرتهای جدید. هر وقتم که بی کار می شدمو چرت و پرتامو واسه بار دوم می خوندم حالم به هم می خوردو بیش از پیش به این نکته پی می بردم که اصلا در زمینه ادبیات استعدادندارم. اما از وقتی که وبلگم و درست کردمو چرت و پرتامو وارد شبکه جهانی کردم دیگه کم کم داشتم مطمئن می شدم موقعی که داشتن استعداد ادبی رو توزیع می کردن من تو صف زبون بودم آخه  این جانب شونصدو شصت بار آپ کرده بودم اما دریغ از 1دونه فقط یه دونه نظر که اصلا بگه بابا جون در این وبلاگتو تخته کن و بروآخه چه قدر چرندیات؟؟

  تا این که چند روز پیش آقا ایلیا که اینم وبلاگشونهhttp://dare_meikhane.persianblog.ir  لطف کردن و گفتند که سیستم کامنتینگ وبلاگم خرابه و یه فکری واسش بکنم منم که کورسوی امیدی در شبستان تیره وتار ذهنم تابیدن گرفته بود در عرض سه سوت قالب وبلاگمو عوض کردمو دیس کانکت نمودم. شیش ثانیه نگذشته بود که دیگه نتونستم طاقت بیارمو پریدم تو اینتر و با سرعت باد آدرس بلاگمو تایپیدم واییییییییییییییییییییییی چه احساس با حالی بود وقتی دیدم اون پایین به جای کلمه ی نظر بدین نوشته بود3 نظررررررررررررررر اولین نظرم گلناز جونم داده بود .

 خلاصه اینا رو نوشتم که بگم اگه تا حالا فکر می کردن من با این بی نظری نمی تونم تحمل کنمو بارو بندیلمو می بندمو می رم باید بگم کوررررر خوندین من دیگه موندنی شدم ......

منتظر چرت و پرتای بیشترم باشید.

 

دیشب به مامانم گفتم :

مامان نیگا آسمون چه قدر قشنگه

مامانم گفت:

آره مثله دختر من.

 

 

عسل(دخترخالم) می گفت دی شب خواب دیده که من و اونو برده بودن تو یه باغ عجیب غریبو بهمون گفته بودن به هر گلی دست بزنین شبیه همون می شین عسل یه گل رز خیلی قشنگو انتخاب می کنه منم میرم سراغ یه گل خیلی زشت. عسل میگه سارا این چیه انتخاب کرده زشت می شیااااا.منم می گم این جوری بهتره چون هیچ کس این گلو نمی چینه و من بیشتر زنده میمونم..

کی می دونه تعبیرش چیه؟!

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٤ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

قالب بلاگم چه طوره؟
+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٢ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

این جا دنیاست وتو مجبوری نفس بکشی نه برای این که زندگی کنی برای این که به مرگ نزدیک شی.           همه چیز یه علامته سواله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی فکر کردم تا این یادم اومد:

 

ز کجا آمده ام

آمدنم بهر چه بود؟!

به کجا می روم آخر

 ننمایی وطنم

 

این جا که دنیاست اما این که از کجا اومدیم واسه چی اومدیم وآخرش  قراره به چی و کجا برسیم؟؟ اینو دیگه نمی دونم.

 

(( زندگی))

یعنی چی؟ معنی این واژه ی تکراری که همه جا هست و همیشه وجود داره چیه؟ این زندگی چیه که به خاطرش داریم میدویم ومیدویمو میدویم....تا صبح و شب کنیم و شب و صبح...

دیروز تو قطار این جمله رو شنیدم: این گیاه رو نگاه کن , ببین چه سخت زندگی می کنه,واسه حفظ حیاتش مجبوره ریشه هاشو توی خاک محکم کنه تا با این باد های کوچیک و بزرگ و همیشگی راحت از جا کنده نشه , تا می شه تا می تونه تا توان داره زندگی کنه,ریشه هاش رو چندین متر توی خاک فرو می بره تا تو این کویر خشک آب پیدا کنه مایه حیات (یا همون زندگی رو), تا توان داشته باشه تا بتونه تنها دور از جمع میونه این همه شن تو مسیر طوفان های بزرگ  بدون آب زندگی کنه.......

یعنی این زندگی این قدر مهمه این قدر با ارزشه که همه ی فعالیت هامون همه ی افکارمون رو فقط و فقط روی اون متمرکز کردیم؟ سوالم استفهام انکاری نیست منظورم ان نیست که داریم کار اشتباهی می کنیم اما نمی دونم واقعا نمی دونم این زندگی که می گن چیه؟؟

یه بچه به دنیا می اد یه زندگی رو تغییر میده همه ی هدفا برنامه ها و سرگرمی های یه سری دیگه رو عوض می کنه,زندگی می کنه تا بزرگ شه یا شایدم بزرگ می شه تا زندگی کنه... زندگی می کنه چون مجبوره زندگی کنه روز اول کسی ازش نپرسید دوست داره وارده این دنیا شه دوست داره زندگی کنه یا نه؟

(( زندگی بزرگترین مدرسه ایه که نه امتحان ورودی داره نه امتحان آخر ترمسر جلسه ی امتحان همه چیز

رو یاد می گیری اما...)) (جمله از خودم بید)

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢۱ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()