سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

چه افکار بزرگی تو سرمه اما چه قدرموقع نوشتن کوچیک می شن. آه چه قدر عاجزه کلمه از بیان این همه شگفتی که در ذهن منه. بیچاره احساس که نه کلام قادر به نشون دادنشه نه کلمه

چت امکان کشف کردن خیلی چیزا رو به من داد ؛ فهمیدم ما ادمها تو اوج شباهت چه قدر با هم متفاوتیم و شاید تو اوج تفاوت به هم شبیه. چه احساس های مشابه ای رو تجربه می کنیم و چه قدر متفاوت به اون ها پاسخ می دیم.آوردن افکاری که جزجز زندگی رو شامل می شه روی کاغذ اسون نیست.

به حرفهایی فکر می کنم که تو این چند روزه شنیدم. وقتی دیگران از احساسشون با من حرف می زنن احساس می کنم این خودمم که دارم اساس رو که قبلا تجربه کردم بیان می کنم.مگه چند تااحساس تو دنیا هست؟هر چی هست ماله همه است.

ترس / اضطراب / عشق / علاقه / محبت / دلبستگی / امید / یاس / دلتنگی / انتظار...

کی می تونه بگه تا حالا اینارو تجربه نکرده؟؟؟

من دلتنگی رو بیشتر تجربه کردم تو عشقو من با یاس میونم بهتر بوده تو با امید اما هر دومون ترس / اضطراب / عشق / علاقه / محبت / دلبستگی / امید / یاس / دلتنگی / انتظار... رو تجربه کردیم مهم نیست به چه شدتی مهم تجربه است.

اما عجیبه که درک کردن احساسی که خودت قبلا داشتیتو وجود دیگری گاهی بیش از حد سخته.

چه قدر احساساتم موقع روانه شدن روی کاغذ تغیر می کنن چه قدر ناچیز می شن و شاید دور از دسترس. اما حققت اینه همه چیز در درون منه دنیا همیشه این جوری بوده و همیشه هم این جوری میمونه همه ی ادما دنیای مشترکی داشتن اما سرنوشت ها متفاوته پس هیچ چیز به دنیا بستگی نداره به تصمیمی بستگی داره که من برای بودنم می گیرم این منم که تصمیم می گیرم چه احساسی رو تجربه کنم .

واه.. چه فاصله ی کوتاهیه بین بودن ونسیت شدن, بین توانایی و عدم اون بین تلاش وتوقف…

آه پروردگارا ای نقاش مهربانو چیره دست آخرین صحنه ی زندگی مرا آن گونه بنگار که خود شایسته می دانی شایسته ی بنده ای که خدایش تو هستی . من ان لحظه را چشم در راهم…

سلام

اینا رو چند روز پیش وقتی یه دلتنگی نا خواسته اومد سراغم نوشتم گرچه بعدش تصمیم گرفتم اون از خودم دور کنم وکردم اما خوب اینا ماحصل اون دلتنگیه

واــــــــــــــــــی چه زود تابستونم تموم شد. نه خیر خل نشدم خوبم می دونم هنوز مرداده وشهریور باقی اما منظور من تابستون مدرسه ای بود . آره از فردا باید برم مدرسه اونم از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر چندش آوره اما کاریش نمی شه کرد در واقع این تابستون اخرین تابستون مدرسه ای من تا 2 سال دیگه است تصمیم گرفتم درس بخونم اونم حسابی سرنوشت خیلی چیزا به این 2 سال درس خوندن بستگی داره

تو این مدت که این جا می نویسم احساس خوبس پیدا کردم احساس داشتن یه چار دیواری که فقط و فقط متعلق به منه .

تو این مدت یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم افتاده و اون پیدا کردن مهربوناییه که خیلی دوستشون دارم:

اول از همه مریم جون که مثه مامانمه و خیلی دوسش دارم دوم گلناز جونم که مثه خواهر بزرگتر نداشتمه سوم پگاه جون که مثه دوستمه و چهارم آقا میلاد که مثله داداشیه که هرگز نداشتم حالا می فهمم که چرا این قدر این بلاگو دوست دارم

روزی که شروع کردم به نوشتن و خیلی بعد از اون هر گز فکر نمی کردم تعداد کامنت هام به ۷۵ تا برسه اما امروز واقعا من ۷۵ تا دوست ۷۵تا مهربون دارم

این آپم عین نامه ی آخر نامه ی خداحافظیه یه عاشق از معشوقش شد نه خیر من حالا حالا ها هستم و باید چرتو پرتامو تحمل کنید فقط اگه نتونستم زود زود بهتون سر بزنم منو ببخشیدو قول بدید فراموشم نکنید

با توجه به قولی که به پائولو جون درآپ قبل دادم می خوام صفحه 50 دومین مکتوبشو براتون بنویسم شانسی اومد اما بی ربط با این موضوع هم نیست:

 خ ودکشی

یکی از دوستان روانشناسم تعریف می کرد که_بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل افسردگی افراد می دانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ می دهن. درست در لحظه ی بیدار شدن ار خواب است که افسردگی خود را به شدیدترین شکل آشکار می کند: هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.

این موضوع ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا می دارد:بد ترین گام ها نخستین آن هاست. هنگامی که برای تصمیم گیریه مهمی آماده می شویم , تمام نیرو های جهان, برای جلوگیری از پیش ری ما متمرکز می شوند. به این امر عادت کرده ایم. یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است و چون نمی توانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم , انرژی ماادمان را صرف برداشتن نخستیت گام کنیم. از آن پس راه خود به یاریمان خواهد امد...

با تمام وجود این مطلبو قبول دارم می خوام اولین گامو بردارم سخته اما باید بردارم

واسم دعا کنید مهمترین چیزی که نیاز دارم اراده است

بی خیال اینا : می گم این استادای زبان همشون دیوونن یا فقط استاد ما این شکلیه خداییش داشته باشین چه موضوعی واسه رایتینگ به ما داده:

فرض کنید پسر هستید و عاشق یه دختر می شید بعد می خواهید واسه اش نامه بنویسید چی مینویسید؟

قسمت اولش که فرض کنم پسرم هم چندش آوره هم سخت قسمت دومشم که عاشق شدم من تو عمرم به عنوان یه دخترم عاشق نشدم حالا چه برسه به این که فرض کنم پسرمو عاشق یه دختر شدم قسمت آخرشم که نیست من انشام مخصوثا نامه نوشتنم خوبه همین کم مونده انگلیسی هم بنویسم

حالا با این توصیفات این استاد ما سالمه یا نه؟

در هر صورت چه سالم چه مریض این تاپیکو داده جون مادرتون کمکم کنید

 و یه اف قشنگ:

vagHti be donYa miaY too goosheT azAn migan......vaaGHti KE mimirim baR ma naMz mikhananD..........vaghAn che omRe kootaHi faSeleYe ye aZan ta namaaaaAZ

طبق معمول حرف واسه گفتن زیاده و وقت واسه نوشتن کم

اما مهمتر از همه باید بگم از همه ی شما 74 نفری که تا حالا منوشرمنده کردید ممنونم و قبلا از همه ی اونایی که واسه این پست چراغ روشن می کنن تشکر می کنم

اولین چراغ پست قبل هم از اقا میلاد بود و دومیش از گلناز مهربونم که قبلا تبادل لینک نموده ایم

دوستتون دارم

مواظب خودتون باشین

بازم به خونه ی من سر بزنید

و هر چراغ از سوی شما نشانه ی مهربونیه شماست...

تا جمعه ی دیگه...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٧ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




مصاحبه...

سلام سلام

باز جمعه شده انگاری هان؟
چه زود حتا زود تر از یه چشم به هم زدن

 

آشتی آشتی با همه خودم تو اصلا همه ی دنیا دو تا پست غمانگیزناک نوشتم ملت گفتن یا دیونست یا افسرده یا شایدم از خونشون فرار کرده

نه خیر عمرا از این خبرا نیست من سارا در کمال سلامت عقلی و با روحیه ای شاد از کانون گرم خانواده دارم اینا رو می نویسم پس لطفا برداشتای بد بد نکنید.

 

 اما بریم سراغ پست این دفعه:

 

اینجانب از بچگی عشق شهرت داشتم اما در این راستا خودمو به هر دری که می زدم بسته که بود هیچ شونصد تا قفلم زده بودن درش تازگیهام که این وبلاگ مصاحبه اومده  تو کارو این آتش عشق منو شدید تر کرده . نشستم با خودم فکر کردم دیدم این وبلاگه حالا حالا ها منو پیدا نمی کنه و افتخار مصاحبه با من نصیبش نمی شه اینه که تصمیم گرفتم خودم با خودم مصابه کنم(باز گفت دیونست...... بابا من چی کار کنم شما ها راضی شید غمگین می نویسم می گن دیوونست می خوام شاد بنویسم می گن دیوونست . اصلا چه طوره اسم وبلاگمو بزارم: من یک دیوانه ام. خوبه؟ در هر حال این پست اختصاص داره به مصاحبه با سارا خانوم گل البته در 2 سال بعد)

شرمنده اگه نمی تونم زیاد بنویسم چون رفتم واکسن زدم دستم شدید درد می کنه

 

 

و اما مصاحبه:

باسلام به همه ی شما مهربونا که روزهاست برای خوندن مصاحبه ی ما با سارا خانوم لحظه شماری می کردین ما امروز موفق شدیم تا با وجود مشقله ی بسیار زیاد ایشون که البته طبعی هم هست با ایشون مصاحبه کنیم بله ما سارا خانوم رو از میون انبوه مهمونا که اومدن تا قبولی ایشون رو در رشته ی معماری دانشگاه امیر کبیر تبریک بگن بیرون کشیدیم تا با هاشون مصاحبه ای داشته باشیم

 

- خواهش می کنم من متعلق به همه ی شما هستم

 

خوب سارا خانوم اول این اتفاق مبارک رو به شما تبریک می گیم

 

- خواهش می کنم جایی برای تبریک نیست چون در واقع من اصلا کاری انجام ندادم و این یه امر کاملا عادی بود من متعجبم که چرا این موضوع این قدر برای دیگران اهمیت داره متاسفانه با وضعی که امتحانات ورودی دانشگاه های ما داره و با این سطح پایین هر کسی می تونه به راحتی در رشته ی مورد علاقه اش قبول شه و اگه می بینید من معماری رو به رشته های بالاتر ترجیح دادم فقط به دلیل علاقه ام به این رشته است وگر نه با رتبه ی 1 من امکان انتخاب هر رشته ا ی رو داشتم

 

بله واقعا حق با شماست حالا از کنکور بگذریم و بریم سراغ شما و وبلاگتون  با وجود این که شما برای همه ی مخاطبین ما چهره ی شناخته شده ای هستید اما خوشحال می شیم تا خودتون رو برای معدود عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستن معرفی کنید

 

- بله همون طور که خودتون هم فرمودید دیگه نیازی به معرفی نیست اما خوب به رسم ادب باید عرض کنم که من سارا هستم متولد 15/1/1369 و الان هم 18 سالم هستش یک  خواهر داشتم به نام سحر که 2 سال پیش به دلیل مزاحمت هایی که در مسیر درس خوندن من ایجاد می کرد کشتمش مامان مریمم رو هم خیلی دوست دارم و بابام رو هم ممکنه به همین زودی ها بکشم چون از انجام خواسته های من سر باز می زنه ... دیگه فکر نمی کنم چیزی باقی مونده باشه

 

بله توضیحاتتون کاملا جامع بود اما در مورد وبلاگتون چی شد که پرشین بلاگ رو انتخاب کردید

 

- راستش دو سال پیش فکر می کنم حدودهای فروردین بود که من دعوتنامه هایی رو از پرشین بلاگ بلاگ فا میهن بلاگ و بسیاری جا های دیگه که به دلیل کمبود وقت نمی تونم همشون رو نام ببرم دریافت کردم  و در همه ی اون دعوتنامه ها به این نکته اشاره شد که من و استعداد هام داریم هدر می ریم . من هم کاملا با این نظر موافق بودم و این چنینید که یک سری تحقیقاتی صورت دادم و پرشین رو امتخاب کردم اما به دلیل خاکی بودن بیش از حدم ترجیح دادم تا به صورت ناشناس فعالیت داشته باشم و از امتیازتم استفاده نکنم اما خوب حالا می بینیم که من چه قدر دراین زمینه موفق بودم به صورتی که دیگه یک سیستم کامنتینگ جواب گوی نیازهای مخاطبین من نیست و در حال حاضر 5 سیستم در وبلاگم موجوده که به زودی به 6 تا هم تبدیل میشه

 

بله واقعا این تواضع شما من رو تحت تاثیر قرار داد .بسیاری از دوستان متا مایلند که بدونن این نام سگردان چرا انتخاب شده

 

- سوال خیلی خوبی پرسیدید و این سوال رو بسیاری از خود من هم پرسیدن باید بگم که موقعی که من داشتم برای اسم وبلاگم تصمیم می گرفتم با پائولو کویلو در ارتباط بودم و پائولو پیشنهاد داد که اسم شخصیت اصلی کتاب مکتوبش رو انتخاب کنم این شد که اسم وبلاگ من سرگردانه

 

خانوم سارا بسیاری از دوستان ما معتقدند که وبلگ نویسی نیاز به امکانات داره شما هم با اونا موافقید

 

 

- نه اصلا. تویه قسمت معرفی یادم رفت که بگم ما زیر خط فقریم باور کنید ما پول نداریم نون بخریم کباب خالی می خوریم اما با این حال من وبلاگ می نویسم شاید باورتون نشه اگه بگم من شبا زیر نور چراغ تو کوچمون رو دستمال کاغذی حرفامو می نوشتمو می دادم اصغر آقا کافینتیه سر کوچمون تا واسم آپ کنه نیگه به الانم نکنید که تو کمدم 2 تا لپ تاپه و 3 تا پی سی تو اتاقم نه اون موقعه ها از این خبرا نبود ما با نور شمع وبلاگ نوشتیمو به این جا رسیدیم

 

 

و نظرتون در مورد این کلمات:

 

زندگی: زندگی چیست خون دل خوردن اولش رنج و آ خرش مردن

عشق:عشق یه چیزی مثه کشکو دوغه

ستاره: اگه میبینی ستاره ها می چرخن حتما به چشم پزشک مراجعه کن

پسر: گر بمیرد پسری گل روید گر بمیرند پسران دنیا گلستان می شود

دختر ایرونی: دختر ایرونی مثله گله چه رنگو بویی داره نگو کی از کی بهتره هر گل یه بویی داره

 

راستی خواننده ی مورد علاقه ی شما کیه

 

- الان که به دلیل مشغله بیش از حد فرصت این چیزا رو ندارم اما یادمه 2 سال پیشٍٍEMINEM & NANCY رو خیلی دوست داشتم

 

 

اوههههههه یه چیزی یادمه دو سال پیش قول داده بودید اگه معماری امیر کبیرقبول شید به همه ی ما یه شام بدید

 

 

- ببخشید شما

 

 

بله این همه از مصاحبه ی امروز ما که به فراموشی مطلق سارا خانوم ختم شد

 تا مصاحبه ی بعد

 

 

 

 

 

اینم از پست امروز بازم چرتو پرت گفتم نه؟

در هر صورت مرسی که اومدی

ببخش که خستت کردم

واسه کامنتهای قبلیتم ممنون

آخ یادم رفت بگم اولین کامنت پست قبل ماله گلناز جونم بود که قبلا با هم تبادل لینک نموده ایم

 

 

پائولو جون شرمنده دستم درد می کنه(به دلیل همون واکسنه) نمی تونم داستانتو بنویسم ایشالا دفعه ی بعد حتما جبران می کنم

 

و یه جمله یادگاری از من

 

When something worth doing it worth doing well

 

بازم بیا این جا

آرزومند آرزوهات سارا

یادم رفت: هر چراغ از شوی شما نشانه ی پیشٍٍEMINEM & NANCY  بودن شماست

تا بعد..

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٠ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

سلام

دیر اومدم شرمنده اما باز اومدم

اولین کامنت پست قبل هم ماله آقا هومن  بود که اگه دوست داشته باشه لینکشو می ذارم این جا

 

 

از دیروز تا حالا بد جوری دلم گرفته احساس می کنم دارم تو جنگل زندگی میکنمو این جا قوانین جنگل یا شایدم بد تر از اون حاکمه.

  هر چی می گردم تو خودم جز نفرت احساس دیگه ای پیدا نمی کنم

نفرت از دنیا, زندگی, آدما, نفرت از این همه نقاب, این همه دروغ, این همه حسد, این همه بی اعتمادی... از صبح تا حالا طاقت دیدن آدما رو ندارم کسایی که تا دیروز واسه دیدنشون, شنیدن صداشون لحظه شماری می کردم حالا کثیف ترین موجودات توذهن منن جز خدا طاقت تحمل هیچ چیزو ندارم حتی از واژه هام بدم می آد.

خیلی وقت نیست وارد جمع وبلاگ نویسا شدم اما تو همین مدت کوتاه فهمیدم همشون نه هممون یه درد مشترک داریم درد از دست دادن عاطفه فراموش شدن احساس مرگ صداقت. همه از دوری معشوق می نالنو از بی وفایی عاشق.

من تواین وبلاگ از معشوقمو وبی وفایی اون حرف می زنم معشوقم تو یه وبلاگ دیگه از بی وفایی من...(البته من تا حالا عاشق نشدمو تا اطلاع ثانوی هم نخواهم شد اینو واسه بعضیا گفتم...) چرا هیچ وقت سعی نکریم کاری رو که اگه دیگران در حق ما انجام بدن می رنجیم در حق دیگران انجام ندیم  چرا تاحالا نفهمیدیم ماهم برای دیگران دیگرانیم اگه اونا دیگران خوبی نداشته باشن نمی تونن برای ما دیگران خوبی باشن؟

همه مون می دونیم که اگه خوب باشیم همه دوسمون دارن اما نمی دونیم چه جوری باید خوب بود؟

ماها(ما وبلاگ نویسا) کلی از جمعیت دنیا رو تشکیل دادیم یعنی حداقال از هر خونواده یه نفر پس یعنی تو جامعه وتو خونه هامون همه بدن جز ما؟ همه ظالم بدون درک و بی عاطفه ان جز ما ؟ یعنی فقط این ماییم که احساس داریم؟ ماییم که درک می کنیم چی خوبه چی بد؟

نیازی نیست من جواب بدم چون همه جواب سوالمو می دونن

پس اگه کسی به ما ظلم کرد اگه نمی شه به کسی اعتماد کرد ما حق اعتراض نداریم چون ماهم به عنوان دیگرانه یه عده بهشون ظلم میکنیم و آدمایی غیر قابل اطمینان هستیم...

نمی دونم داستان کشیشیو که می خواست دنیا رو تغییر بده شنیدین یا نه؟
پس کوتاه میگم:

یه کشیش وقتی بچه بود می خواست دنیا رو تغییر بده خیلی سعی کرد اما وقتی بزرگتر شد دید تغییر دادن دنیا امکان نداره پس تصمیم گرفت کشورش رو تغییر بده سالها تلاش کرد اما بازهم دید تغییر دادن کشورش هم ناممکنه پس خواست شهرش رو تغییر بده اما تغییر دادن شهر هم ممکن نبود با خودش گفت خونواده اش رو تغییر بده اما باز هم نتونست لحظه ی مرگش خواست تا روی قبرش بنویسن : سالها بیهوده تلاش کردم تا دنیا کشور شهر وخانوادمه ام را تغییر دهم اما در آخرین لحظه ی زندگیم فهمیدم باید اول خودم بعد خانوادم بعد شهرم کشورم و دنیا رو تغیید بدم اما افسوس که فرصتی برای انجام این کار باقی نمانده است.

 

 

 

اما ما هنوز فرصت داریم بیاید از خودمون شدوع کنیم

 آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای همه ی شمایی که مهمون خونه ی من شدین بیاید با هم سعی کنیم تا خودمونو تغییر بدیم باور کن 40_50 نفر هم تعداد کمی نیست اگه موفق شدیم میریم سراغ خونواده هماون بعد شهرمون کشورمون و خدا روچه دیدی شاید نوبت به دنیا هم رسید پس تا اون موقع حق نداریم از بدیه دیگران شکایت کنیم مگر این که خودمون خوبه خوبه خوب شده باشیم چه طوره؟!؟!؟!

 

خیلی وقته از پائولو کویلو چیزی ننوشتم اما بذار یه داستان که بی ربطهم با موضوع این آپ نیست بنویسم:

عیب ها:

گیلبرتودنوچی,تصویری عالی از رفتار ما میدهد. به گفته ی او ادم ها مثل هندی ها روی زمین راه میروند, با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت. در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم،در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل در روزهای زندگی چشمانمان را به صفات نیکمان می دوزیم و فشار ها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین زمان بی رحمانه در پشت سر هم سفرمان که پیش روی ما حرکت می کند،تمام عیوبش را می بینیم.

این گونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود، در باره ی ما به همین شیوه می اندیشد.......

 

 

 

دیگه بهتر ار این نمیشه این موضوع رو توضیح داد

 

و در آخر

مرسی که اومدی

 ببخشید که خستت کردم

 جمعه ی دیگه منتظرتم

قولمونم یادت نره

بیا از الان شروع کنیم

 

 

و یه جمله دزدی از وفادار دلشکسته :

مردم برای شکست برنامه ریزی نمی کنند بلکه در برنامه ریزی شکست می خورند

 

هنوز هم هر چراغ از سوی شما نشانه ی  EMINEM OR NANCY   بودن شماست

بقای صفای وفای شما

آرزومند ارزوهاتون سارا



+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٤ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

به خانه ی من اگر آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار (فروغ)

یه سلام نه هزار تا سلام به همه ی شما 48 نفری که تا این لحظه اومدین خونه ی منو واسم چراغ آوردین و همه ی اون شونصد نفری که اومدن اما چراغ یادشون رفت و البته به همه ی اون شونصد ملیون نفری که تا حالا افتخار آشنایی با منو خونمو نداشتن اما یه روزی این افتخار نصیبشون میشه همه تونو دوست دارم و از همتون واسه حضورتون ممنونم

راستی از این به بعد می خوام تو هر آپ نویسنده اولین کامنت اپ قبلو معرفی کنمو با اجازش لینکشو بذارم تو قسمت مهربونا

اولین کامنت پست قبل هم ماله آمیتیس مهربون  بود….

 

اما بریم سر اصل مطلب تو این چند روز داشتم فکر می کردم اینای که واسه هر اپشون 500 تا کامنت دارن چی کار کردن که این جوری شده و نتیجه ی تحقیقات همه جانبم نشون داد که این قشر زحمت کش اصولین 100 روزی یه بار آپ می کنن و اگر هر روزم حداقل 5 تا مهربون پیداشه که بهشون کامنت بده خوب ضایعست دیگه روز صدم 500 تا کامنت دارن ودر این راستا منم تصمیم گرفتم که چی 100 روز 100 روزکه نه اما هفته ای یه بار آپ کنم… شوخی کردم آره تصمیم دارم از این به بعد فقط جمعه ها آپ کنم اما نه به اون دلیل بلکه دلیلش اینه که از25 مرداد این جانب به جرگه ی سال سومی های محترم افزوده میشم(کنار کنار سارا خانوم اومد) و به قول  آقا رامین-امیر باید تو این دو سال کتابهامو بخورمو به عبارت ساده تر بلانسبت خر مثه همون حیوان فهیم درس بخونم اینه که وجدانم گفت: سارا با آینده خودت بازی نکن این دو سالو مثه … بخون تا تا آخر عمرت شرافتمندانه وبا نامه میمون ومبارک خانوم مهندس (اونم در رشته ی معماری امیرکبیر) زندگی کنی

دیدم تا حالا که به حرفای این وجدانه عمل نکردم این یکیو هم عمل نکنم طفلی بچه عقده ای میشه پس فردا دزدی مزدی چیزی از آب در می آد اینه که فقط و فقط به خاطر این وجدان ونه چیزه دیگه می خام … خون شم ویکی از موانع بزرگ در راه این هدف متعالی همین  یه وجب وبلاگه اینه که تصمیم گرفتم از الان عادت کنم فقط هفته ای یه بار دیدگان شما رو به این حروف مزین(مضین_مظین) کنم فعلا قراره این توری پش برم اما اگه یهو دیگه شدید رفتم تریپ… وان موقع ممکنه تا روز کنکور 1387 (آره دیگه فکر کنم 87 باشه) خونمو بسپرم دسته یه مهربون که فعلا بی معرفت شده(آقا آرش با شمام آره عشق سربی تورو می گم دیگه)البته اگه افتخار بده و قبول کنه اما فعلا می خام بنویسم……..(اما یه خواهش با تمام وجود از همه ی شما مهربونا برام دعا کنید به اون چیزی که لیاقتشو دارم و به صلاحمه برسم کاش صلاحم تو این باشه که معماری امیر کبیر قبول شم قول میدم همتونو شام دعوت کنم هر جا شما خواستین حتی اگه تا اون موقع واقعا شونصد نفر بودید پس مهربونم همین الن برام دعا کن منم دعا می کنم به اون چیزی که صلاحته برسی پس بیا با هم دعا کنیم 1-2-3……)

 

اینم از وصیت نامه ی من تو این یه هفته کلی چرتو پرت یادم بود تا این جا بنویسم اما حالا همش یادم رفته(آلزایمرم یکی از عوارض پیریه)

 

چند تا پست قبل در مورد زندگی چرتو پرت نوشتم اینم زندگی از نگاه یه استاد:

گر نشان زندگی(( جنبندگی)) ست

خار در صحرا سراپا((زندگی)) ست

هم جوعل زنده ست هم پروانه

لیک فرقها از زندگی تا زندگیست

روزی یک طلبه ی هندی به استاد روحانی خود گفت:

من خیلی از مرگ می ترسم.این ترس از کودکی با من همراه بوده است.آیا شما می توانید به من بگوییدچرا کسی مثل من که دارد به خوبی زندگی می کند باید روزی بمیرد؟

استاد فکری کرد و پرسید:

چه کسی به تو گفته است که داری زندگی می کنی؟

طلبه گفت منظور شما را نمی فهمم.

استاد گفت:

ایا این مطلبی نیست که پدر و مادرت از آغاز تولد به تو تلقین کرده اندو تو آن را فرض مسلم پنداشته ای؟تاسف می خورم که چرا کسی تا کنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگی کردن نیست…

طلبه پرسید من از کجا باید بدانم که دارم زندگی میکنم؟

استاد جواب داد: زندگی مثل چشمه ایست که باید از درون تو بجوشد.تو مسولی که ژرفترین زوایای وجودت را بکاوی و این چشمه را بجوشانی وآن را از روی کرامت در زندگی دیگران جاری کنی.در این صورت میتوانی لبخند را بر لبهای دیگران بنشانی. سبزینگی و بالندگی ان ها را ببینی و احساس کنی که در خوشبختی آن ها سهیم هستی.

طلبه پرسد:

اما خود مرا چه کسی خوشبخت خواهد کرد؟این طور که شما می گویید من وقتی لذت زیستن را تجربه خواهم کرد که بتوانم در خوشبختی دیگران سهیم باشم. استاد تبسمی کرد وگفت: چشمه ها تا وقتی که می جوشندهرگز احساس تشنگی نمی کنند و ابی از کسی نمی خواهند. بدان تا وقتی که تشنه ای, هنوز چشمه ی وجودت را نیافته ای و جاری نکرده ای . همین درس برای امروز کافسیت حالا برو و چشمه ی وجودت را جاری کن…

تیکه فکرهای من:

1- می دونی زندگیه ما دقیقا اون جوریه که ما می خواهیم یا بهتر بگم اون جوریه که ما تصمیم گرفتیم باشه: یکی از اوج افتخار به نهایت بد بختی می رسه و یکی بر عکس و این فقط به تصمیم ما بستگی داره و از اون مهمتر به ارادمون برای عملی کردن اون تصمیم…

 

2- تا حالا فکر کردی اگه یه بچه تو آفریقا از گرسنگی می میره ؛ یه پسر تو امریکا خودکشی میکنه و یه دختر تو ایران تن به … میده گناه منو تو هم هست؟! خدایا ما رو به خاطر این همه گناه ببخش وکمکون کن جبران کنیم.آمین...

 

3- می دونی چرا دوستی ها تویه وبلاگا این همه پاکه چون این جا کسی نیاز به دروغ گفتن نداره همه خودمونیم گاهی از سر عادت دروغایه کوچولو می گیم اما خیلی خیلی کمتر از دنیای واقی کاش دنیای واقعی مونم این جوری بود. ای کاش….

 

حرف واسه گفتن زیاده اما وقت واسه نوشتن کم

اگه زیاد چرتو پرت گفتم منو ببخشید

دعا که یادتون نرفت

من دعا کردم واسه همتون

 

و در آخریه آف قشنگ:

 

زندگي اجبار است/ مرگ انتظار است/ عشق يك بار است/ فكر تو تكرار است/ جدائي دشواراست/ كاش گناهي كنم كه مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد…

 

ممنون که اومدی

برای با خبر شدن از آپ دیت وبلاگ من این آی دی رو اد کن manesargardan 

و

هر چراغ از سوی شما نشانه ی EMINEM OR NANCY بودن شماست

آرزومند ارزوهاتون سارا

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٦ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()