سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

کتاب خوری ...

 

 

3 روز دیگه ازمون ارشد دارم . 1ماهی می شه که اسما و رسما در کتابامو بستم.گر چه کسی باورش نمی شه

حالام که تعطیلات بین ترمه و اینترنت به ظاهر پر سرعت در دست ,در حال وبگردی بودم به ذهنم رسید چه خوب می شد اگه یکی یه وبلاگ می زد واسه معرفی کتاب,البته نه یه وبلاگ یه سوییه بلکه یه وبلاگ مشارکتی که هر کسی بتونه چیزهایی که خونده رو به اشتراک بذاره

به شدت بهش نیاز داریم

شاید یه روزی خودم انجامش دادم

 --------------------------------

پ.ن : می خوام قالب وبلاگمو عوض کنم,یه حرکت شبیه به خونه تکونیچشمک

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




شاید دوباره

 

 

 

تا 5-6 سال پیش فک می کردم یه آدم 22 ساله چه قدر بزرگه!وقتی می گن فلانی سال اخر دانشگاشه اوههههههه یعنی چه خانومیه واسه خودش...

حالا 22 سالمه و ترم آخرم ,یه هقته دیگه ازمون ارشد دارم اما.....

شاید نسبت به آخرین پستی که این جا نوشتم بزرگ تر که نشدم هیچ بعضی افکارم بچه گانه تر هم شده.

تو این 4 سال هیچ چیز به دست نیاوردم جز یه اعصاب ضعیف و ایمان ضعیف تر

همه ی امیدم تبدیل شده به شک

همیشه از اه وناله و ادم هایی که دائم ناله می کنن بدم می اومده و می اد,اما واسه من این جا تنها جاییه که می تونم نقاب ارومم رو کنار بذارم و از خود واقعیم بگم

برگشتم که ببینم بعد 4 سال چه بلایی سر خودم خودی که دوستش داشتم و واسش 1000 تا نقشه و ارزو داشتم آوردم

از ارزوهای جدیدم بگم از ترسهاو کابوس هام

کابوس موندن ,درجازدن بی خودی روزاروشب کردن

امشب تو اوج نا امیدی بعد از یه دوره طولانی رفتم سراغش

اییه 15 سوره توبه

واسه من شبیه معجزه بود,یه نور وسط تاریکی

آرومم

آرومممممممممممم

 

 

پ.ن:

بعد از همه این غرغرا باید بگم دارم واسه خودم خانوم مهندس می شم,مهندس معمار,همون که رویام بودچشمک

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()