سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

حال این روزهای من اصلا خوب نیست...

بزرگترین معجزه این روزها شنیدن حرفهای توست وقتی نا خودآگاه کتابت رو باز می کنم وآنچنان واضح حرفت رو می زنی که جای هیچ شکی نمی مونه و من این قدر پشتم به حرفهات گرمه که تحمل می کنم همه این مخالفتها رو

تو این روزهای شلوغی و آمد و رفت حوصله هیچ آدمی !!! رو ندارم و دلم بی نهایت سکوت می خواد و تنهایی....

--------------------------------

نمی دونم این همه تنفرم از آدمها طبعییه؟!!

تا کی می خوان تو کوچیک ترین مساىل روزانه و شخصی زندگیم دخالت کنن؟!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

این روزها بیشتر از این که به گفتن علاقه داشته باشم دوست دارم بشنوم و بیشتر از هر دوی این ها ترجیح می دم ببینم،ایده های جدید،حرفهای جدید،...اما  نه آدم های جدید.برای من آدم جدید یعنی تجربه دوباره راههای قدیمی،اتفاقی که بیش از حد ازش واهمه دارم

اما راستش رو بخواهید دیدن هم به تنهایی راضیم نمی کنه ، فکر می کنم بعد از 22 سال فقط یاد گرفتن وقتشه کاری کنم،این سبک زندگی بهم حس بیهودگی می ده.

گرچه بعد از 22 سال هنوز نفهمیدم اونی که اون بالاست هدفش از افرینش من و نوع من چی بوده و به چی می خواسته برسه اما یه جورایی مطمىنم هدف هر چی که هست چیزی فراتر این روزمرگی هاست چیزی که همیشه ازش تنفر داشتم و بالاخره درگیرش شدم

برای فرار از این روزمرگی باید کاری کرد،اما نه هر کاری........

مطمىنم فقط 1 چیز می تونه نجاتم بده:

آفرینش

فرایندی از درون به بیرون

برخلاف آن چه در این 22 سال اتفاق افتاده،این مسیر 1 طرفه از بیرون به درون.....

 

از کجا به این جا رسیدم نمی دونم

 

----------------------------------------------------- 

 

 

سرگرمی این روزهای من مثل 5-6 سال گذشته 3 چیزه،هر سه بر مبنای همون مسیر 1 طرفه از بیرون به درون

کتاب

فیلم

اینترنت

 

سانست پارک

کتابی که در حال تموم شدنه

روایت بخشی از زندگی از دیدگاه آدم هایی که در ان سهیمند .

مهمترین جنبه این داستان اینه که راوی سوم شخص داستان رو از زبان تک تک آدمهای اون قصه تعریف می کنه و جالب این جاست که با خوندن هر بخش به راحتی می تونی با شخصیت اون آدم همزاد پنداری کنی انگار به جای تک تک اون آدم ها  زندگی می کنی و جالب تر این جاست که در قالب هر شخصیت که فرو می ری با خوندن پیش زمینه های اون آدم حق رو بهش می دی و این موضوع برای تک تک شخصیت ها اتفاق می افته،تجربه ی خوب و البته مفیدی خواهد بود خوندن این سبک و به خصوص این کتاب

 

 

ANOTHER EARTH

اگه بهت بگن یه جای دیگه دنیا زمینی درست مشابه زمینی که ما روش زندگی می کنیم وجود داره با ادم هایی شبیه به ما چه حسی بهت دست می ده؟

اگه بفهمی این زمین و آدمهاش تصویر زمین ما و خود ما هستند چی؟

یعنی یه جایی تو این دنیا تصویری از تو در حال زندگی کردنه و درست همون کاری رو انجام می ده که تو انجام می دی،به همون چیزی فکر می کنه که تو فکر می کنی،همون تصمیمی رو می گیره که تو می گیری...

و اگه بدونی فرصت این رو داری که با تصویر خودت رو به رو شی چی کار می کنی؟

تو اولین برخورد چی بهش می گی؟ازش چی می پرسی؟

و مهمتر این که اگه اون  آدم واقعی باشه و تو تصویری از واقعیت چی؟

 

یک فیلم بر پایه تخیل اما بی نهایت نزدیک به واقعیت زندگی....

 

اما سایتی که تقریبا بهش معتاد شدم  http://pinterest.com/

مجموعه ای  از ایده های کوچیک و متنوعی که می شه دوسشون داشت و مهمتر این که این سایت هر لحظه در حال آپ دیت شدنه و در واقع یه شبکه اجتماعی متفاوته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




استراحت مطلق

 

این روزها حال من به 1000 دلیل که نه اما به دلایل متعددی خوش است

حس رها شدن  دارم ,شبیه ادمی که از زنجیر های دور دست و پاش رها شده,زنجیرهایی که خودم ساخته بودم بی جا یا به جا,بعد از این ازمون 2 ساعته حتی اگه شده موقتا باز شدن

بی دلیل خوشم, از این که به کسی یا چیزی وابسته نیستم خوشحالم,خوشحالم که می تونم برم ,راحتتر از قبل حتی!

می دونی می خوام واسه یکی 2 ماه به روحم استراحت بدم,چه قدر فلسفه و منطق و دو دو تا 4 تا؟ چه قدر تلاش بی نتیجه واسه اینده ای که معلوم نیست اصلا وجود داره یا نه؟

نذر کردم این ترم اخری همه کافی شاپ های شناخته شده و نشده این شهر و برم از اول هفته شروع کردم....

تولد و مهمونی و مزن و رستوران و کافی شاپ...هوا هم که گرم تر شه استخر رو هم اضافه می کنم البته یه خورده که مغزم از اون همه درس نصفه که واسه ارشد خوندم خالی شد کتاب و فیلم خلاصه چیزی شبیه استراحت مطلق, می خوام بعدها وقتی به ترم آخرم  که فکر می کنم با یه لبخند رو لب همراه باشه نه یه بغض یا آه و اندوه درست مثل ترم اولم ....

 

می خوام یه مدت به بخش دیگه ای از من نگاه کنم و به خواسته هاش جواب بدم,نمی دونم شاید بعد از یه مدت این من به تعادل برسه,بتونه حال و اینده رو کنار هم داشته باشه,یاد بگیره تو گذشته زندگی نکنه....

مینا می گه این که همه کار هامو نصفه نیمه رها می کنم مربوط می شه به گذشته ام,این که هیچ وقت از انجام دادن کارهایی که دوستشون داشتم لذت نبردم شاید به این دلیله که اطرافیانم نا آگاهانه همیشه با اون کارها مخالفت کردن,می خوام تو این مدت یادبگیرم کارهایی رو که دوستشون داشتم تا انتها انجام بدم,من می تونم این تغییر رو در خودم به وجود بیارم همون طور که تو این 5-6 سال تونستم تو خیلی از موارد حودمو  تغییر بدم و حالا که به گذشته نگاه می کنم از این همه تغییر متعجب و راضیم!!!

برنامه امو تا 15 فروردین (تولدملبخند) دوست دارم

از فردا :

1 هفته تهران...

1 هفته دانشگاه...

1 هفته شیراز و اهواز!!!

1 هفته هیجان قبل از عید...

سال تحویل و مهمونی و شاید سفر...

نامزدی هانی...

ووو تولدمممممممم.........

ممممم اماااا بعدش در گیری های دانشگاه که اونام دوست داشتنی ان(از تموم شدنش غصه ام می گیرهنگران)

 

 

سفر

 

 

واسم دعا کنید این که همه چیز اون قدر خوب پیش بره که بتونم این یکی دو ماه رو جز روزهای خوب زندگیم به حساب بیارم

 

---------------------------------------------------------

 

پ.ن : نوشتن با کیبردی که فارسی نداره یعنی فاجعه,یعنی خود سانسوری تا حد ممکن!!!

اما همین هم با ارزشه

برخلاف هزار و یک دفترچه خاطرات و سررسید از نیمه رها شده که سال به سال هم سراغشون نمی رم به این وبلاگ ,این دفترچه خاطرات مدرن حس عجیبی دارم, اون قدر بهش متعهدم که بعد 4 سال باز بهش برگشتم

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()