سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

سهم من

 

می دونید من که نه, خیلی از آدمهایی که خیلی بیشتر از من چیز حالیشونه اعتقاد دارن سلیقه ما آدم ها در حد چیزهایی که روزانه می بینیم می مونه,و البته انتظاراتمون هم

من از معماری می گم که حداقل بیشتر از بقیه زمینه ها ازش اطلاع دارم:

 

دلیل رواج این معماری بی هویتِ تقلیدی و به عبارت ساده تر این نظام بساز بفروشی چیه؟!

شاید بیش از دهها دلیل که خیلی هاش از حیطه اختیارات ما به عنوان کاربر فضا خارجه,اما سلیقه پایین گناه ما ست  و انتظارات اندک و نااگاهانه مون از معمار فضاهایی که در اون زندگی می کنیم, کار می کنیم یا حتی خرید روزانه مون رو انجام می دیم.

چرا ما به دکورهای mdf مغازه ها راضییم؟چرا یک برج مسکونی با نمای آلومنیوم که هیچ  سازگاری با اقلیم(از فرهنگ و ... بگذریم) ما ندارد ما رو به وجد می آره؟چرا تقاطع های غیر هم سطح که سال هاست از نظام برنامه ریزی شهری دنیا حذف شده برای ما نماد تجدده؟

چیزی جز اطلاعات,انتظارات وسلیقه پایین ما به این رفتارها اجازه بروز می ده؟!

من یک معمارم و اعتقاد دارم تنها زمانی می تونم به آن چه  که در کشورم می گذره انتقاد کنم که به  عنوان عضوی از این جامعه حداقل مسئولیت شهروندیم رو انجام بدم

و فکر می کنم کم ترین وظیفه من بالا بردن سطح سلیقه آدم های اطرافمه

می خوام از این پس کنار پست های وبلاگم از شما برای دیدن آن چه باید ببینیم اما در دسترسمون نیست دعوت کنم

-------------------------------

و اولین تلاش من:

 

 

یکی از ارزوهام داشتن همچین کتابخونه ایه,با کاناپه ای که تو بغل پنجره نشسته

این جا خوندن چه لذتی می تونه داشته باشه

---------------------------------------------------------

 

 

راستی وظیفه شما در قبال این جامعه چیه؟حقوق دادن,سیاست مدار,شاعر,معلم,پزشک,سپور....

برای رسیدن به ابتدایی ترین سطح زندگی اجتماعی ,افراد جامعه به دانستن آن چه شما در زمینه تخصصییتان برای دانستن ضروری می دانید نیاز مندند,حتی اگر در حد فرا گرفتن روزانه یک اصطلاح سیاسی یا حقوق شهروندی باشه...

می خوام از دوستای مجازیم (اغلن کبیر,مرد مرده ,حضرت خضر,مردی که نمی خندد,خودم,سحر همزاد,پروتاگونیست,حتی  dirty pretty thingsو همه ادام هایی که به سرنوشت جامعه شون اهمیت می دن )بخوام تو این ایده کنار من باشن و این حرکتو ادامه بدن

امیدوارم نتیجه اش یه حرکت ا.ن.ق.ل.ا.ب.ی باشه

 

پ.ن:نظرات این پست به دلایل شخصی نمایش داده نخواهند شد اما با دقت خوانده و در وبلاگ خودتان جواب داده می شوند

پ.ن 2: یکی از دوستان خوبم کامنت گذاشتند که با باز شدن قالب وبلاگ مشکل دارن,کسی دیگه ای هم این مشکل رو داره؟

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




زندگی با چشمان بسته

اتفاقات این روزهای زندگی من برای نیافتادن است انگار,حرفهایی که نزده ام سفرهایی که نرفته ام خانه هایی که نساخته ام وکتاب هایی که نخوانده ام

درگیرم در گیر و دار تکرار صحنه هایی که سال ها پیش ترسیمشان کرده بودم,اما مشغله اصلی این روزهای من تجربه نوع دیگری از زیستن است:زندگی با چشمان بسته

سکوت می کنم ,لبخند می زنم و بی تفاوت از کنار آن چه روزی برایش جنگیدم می گذرم...

نشسته ام و با لبخند به ان چه بر من می گذرد می نگرم

ارامش ساختگی

به گمانم از علائم پیریست اینها.......

 

-----------------------

دوست دوران دبستانم رو تو فیسبوک دیدم هر دو کلی ابراز دل تنگی کردیم و وای کاش بشه ببینمت,نیم ساعت بعد از کنار هم تو پارک گذشتم بی هیچ واکنشی!!!

-----------------------

Amadeus

بعد ازمدتها یک فیلم خوب دیدم

به این نکته پی بردم که می شه یک فیلم حدوده 4 ساعته جذاب ساخت بدون داشتن صحنه های....(قابل توجه سینما گران عزیزمون)

این فیلم صحنه های خوب زیادی داشت یکی از اونها صحنه ای بود که موزارت برای متقاعد کردن پادشاه از اپرای figaro mariage می گه,عاشق هیجانشم...

 

 

 

پ.ن: گاهی باید بنشینی و خاطره آدم های گذشته زندگی ات را همچون کتاب های خاک خورده گردگیری کنی حتی اگر مانند برخی از همان کتاب ها بیش از یک بار ارزش خواندن نداشته باشند....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




این شب های خسته کننده ی دوست داشتنی

 

 

به برکت این رشته برای غلبه بر خواب ناز شبانگاهی و ادامه ی این پروژه های آخر ,به انواع موسیقی پناه باید آورد

از jlove و pitbul و همایون شجریان و .... رسیدم به دهه فک می کنم 60,حدس هم نمی تونید بزنید!!!!! : جونی جونم!!! لیلا و شهرام :)))))))))))

روحم شاد شددددددددددددددد,نوستالژی داشت اصلا,خوابم پرید:D

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٠ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




فرهنگ آشفته

دارم فکر می کنم

به خیلی چیزها,به فرهنگمون,به فرهنگ عجیب و غریب و فکر نشده مون

یاد حرف استادم می افتم,می گفت:اگه مسکن کالا نبود هیچ وقت خونه من نمی تونست خونه تو باشه...

و من چه قدررررر به این حرف اعتقاد دارم و چه قدرررر دوره رسیدن بهش,خونه هایی به اندازه ی دل آدم ها نه به اندازه جیبشون,روابط فضایی بر اساس فرهنگ صاحب خونه نه چشم و هم چشمی با فلان همسایه

خونه 3 خوابه ای رو دیدم که هیچ یک از فضاهاش کاربری بر اساس اون چه از قبل تعریف شده بود نداشت:

اتاق خواب والدین عملا فضایی متروکه بود,این رو می شد از گرد نشسته روی روتختی 2 نفره ای که سالها کنار نرفته بود فهمید

اتاق خواب فرزندان بیشتر شبیه به نشیمن بود فضایی که افراد خوانواده 90% وقتشون رو اون جا می گذرندون و شب مادر خوانواده برای خواب به فرزندانش می پیوست!

نشیمن شبها فضای خواب پدر بود و و روزها محل تردد

در اتاق سوم میز تلوزیون عظیم الجثه ای در دل یک چیدمان سنتی به طرز عجیبی جا خوش کرده بود و عجیب تر آن که به جای تلوزیون کامپیوتری در آغوش داشت!!!

شاید آشپزخانه تنها فضایی بود که بر اساس کاربری تعریف شده اش به کار گرفته می شد اگرچه فضای کوچک و محصوری با عنوان آشپزخانه مخفی,کثیف یا هر اسم بی ربط دیگری داستان این خانه به ظاهر آرام آشفته را کامل می کرد

با خود فکر می کنم اگر فرزندان این خانه ساعتی از شب به فضایی برای مطالعه نیاز داشته باشند به کجا پناه می برند؟

اتاق خواب خود که حوالی ساعت 10 توسط مادر اشغال می شود؟

نشیمن که در این زمان به فضای خواب پدر تبدیل شده؟

اتاق خواب گرم و متروک و پر گرد والدین؟

یا آن اتاق سنتی /مدرن عجیب و غریب که اثری از تهویه مطبوع و نور مناسب برای مطالعه در ان نیست؟!!!!

 

 

 

افسوس می خورم به حال نسلی که فاصله عظیم میان نیازهایش و فرهنگی که باید به آنها پاسخگو باشد می بیند و هیچ کاری برای پر کردن این فاصله از دستش بر نمی آید

تنها به یک دلیل:صدای این نسل به گوش هیچ کس نمی رسد!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٤ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




شروع کن,دروغ بگو....

می دونی از تظاهر به این که همه ی اتفاق هایی که تو زندگیم نیافتاده به خواست خودم بوده خسته شدم

این قدر تو این 4 سال این دروغ رو تکرار کردم که حالا انکارش واسه خودمم سخته,سخته باور کنم هیچ بخشی از شرایط امروزم رو خودم انتخاب نکردم

نه آدم هایی که هستند نه اونها که نیستن,نه شغلی که ندارم نه این رتبه نصفه نیمه که فقط به سردرگمی هام اضافه کرده

تو این لحظه فقط دلم می خواد بگم لعنت به اون آدم های بی لیاقتی که بی نهایت واسه داشتنشون تلاش کردم و الان بی اندازه به حضورشون نیاز دارم 

لعنت به اونها که فهمیدند چه قدر تو زندگیم مهمن و خودشون رو از زندگیم حذف کردن

لعنت به اونهایی که وقتی که نباید رفتن و وقتی که نباید برگشتن,برگشتن تا آرامشی و که با سختی به دست آورده بودم به هم بزنن

لعنت به این زندگی که بی وقفه می دوه, به کجا می خوای برسی احمق؟؟؟آخر این مسیر کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟

من خسته ام می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




هستم اگر می روم....

گوش آدمهایی که برایشان حرف می زنی سطل آشغال افکار تو نیست ورودیه دنیای ان هاست

از آن جا که این روزها فقط و فقط درگیر پروژه های دانشگاه هستم حرف تازه ای برای اتصال به دنیایتان ندارم

هدف از این پست صرفا ! ابراز وجود است

 

 

پ.ن:ظرف 24 ساعت آینده نتایج آزمون ارشد اعلام خواهد شد بی نهایت به دعاهاتون احتیاج دارم....

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()