سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

حال بد من بعد از یک اتفاق خوب

امروز اولین تجربه کاری زندیگیم را داشتم،یک قدم به سمت  یکی ارزوهای همیشه گی و من به جای این که حالم خوب باشد حالم خوب نیست،نمی فهمم این قلب لعنتی برای چه این قدر سریع می تپد،این حالت تهوع از کجا امده و چرا امروز عصر بی هوا گریه کردم؟!

شاید همه اش به خاطر دختر 7-8 ساله شاید بیش فعال و شاید شیطون کلاس بود که نفهمیدم چه طور باید باهاش رفتار کنم،واین نفهمیدن درست وسط کلاسی که باید کنترلش در دست من باشد حالم را بد می کند

نمی فهمم چرا اتفاقات طبق سناریویی که این همه در ذهن می پرورانمش پیش نمی روند؟!گاهی اصلا به سناریو شبیه هم نیستند،نمی فهمم چه طور کشورهای پیشرفته کنترل امور مملکتشان را با این سیستم سناریو نویسی از پیش می برند،بعضی فاکتور های ناشناخته هست که تو خودت را هم که بکشی نمی توانی تصور کنی چنین نقش مخربی بر برنامه ات می گذارند،این لعنتی اصلا جواب نمی دهد!!!!!نمونه اش همین حال بد من بعد از این اتفاق خوب!اصلا قابل پیش بینی نبود!!!

 

___________________معمار نوشت:

 

 

نظرتون درمورد این خونه ویلایی چیه؟

 

_________________________

پ.ن:از اون موسسه بالاخره باهام تماس گرفتن،امروز اولین جلسه کلاسم بود

پ.ن2:شما فکر می کنید به یه دانش اموز بیش فعال چه جوری باید رفتار کرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




برای کودکی که با غرش زمین و نه لالایی مادر به خواب رفت ...

 

این روزها گوش های همه مان پر است از درد،با زبان دیده با تو همدردی می توان کرد

 

 

 

_______________معمار نوشت:

 

 

و این هم نتیجه معماری که تنها زیبایی پلان در ان اهمیت داره و نه دید 3بعدی یا مبحاث سازه ای...

 

پ.ن:دارم فکر می کنم کدام سخت تر است درد مادر و پدری که فرزندشان را از دست داده اند یا تنهایی کودکی که مادر و پدرش را؟!!!

پ.ن2:کاش به جای این که تقصیر رو گردن خدا بندازیم کمی خونه هامون رو محکم تر بسازیم!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٤ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




!deal

 گفتم خدایا من این کارو دوس دارم یه کاری کن بشه،پشیمون شدم، گفتم نه من نمی دونم اگه بشه چی می شه،شاید اصلا الان وقتش نباشه،پس یه کاری کن اگه نباید بشه یه جوری بشه که اونا کارمو تایید کنن اما من نتونم برم حداقل این جوری بعدا می تونم باز امتحانش کنم

رفتم،تست دادم،کارمو تایید کردن!2هفته observe رفتم،باهام تماس گرفتن واسه قرارداد.

اقاهه گفت: ما قراردادمون 1 ساله است

_اماااا من 1 سال این جا نیستم!

این جوری شد که نشد.اما خوش حالم که خدای من سر قرارش موند

 

________________معمار نوشت:

 

 

فقط خواستم بگم به هر زمینی که توش تعدادی گل و درخت به صورت تصادفی سبز شده باشه نمی شه گفت باغ،وگر نه به این جا چی باید بگیم؟!

یه کمی بیشتر به معماری و منظر فضاهای تفریحیمون فکر کنیم

____________________

 
پ.ن 1:

یک جایی میرسد که آدم دست به خودکشی میزند ،
نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند ٬
نه !
قید احساسش را میزند ...

...

چارلز بکوفسکی
پ.ن2: کمکم دارد دلم می گیرد از دوستهای وبلاگیم،انگار برخلاف تلاشم برای داشتن دوستانی جدید هنوز هم جای خالی ادمهای قدیمی بدجوری احساس می شود،شاید تعطیلش کردم اصلا....
+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




 

دنبال یکی می گردم که همه ی خصوصیات تو رو داشته باشه ولی مرد باشه!!!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱۱ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




زندگی با چشمان بسته 2

 

هیـــــــــــــــــش!!!یکی این جا خوابیده، بعد از همه ی غر غر ها و خستگی هایش تکیه داده به بالش گوشه اتاق زیرچشمی همه چیز را می نگرد.هر چه فکر می کنم به یاد نمی اورم کی به خواب رفت اما یادم هست اوایل نقش ادمهایی را بازی می کرد که خوابیده اند و هیچ نمی بینند، انـــــــــــقدر نقش بازی کردنش طول کشید که کم کم یادش رفت چه طور باید بیدار بود ،حالا با چشمان باز خوابیده !تلاش من هم برای بیدار کردنش بی فایده است چون اصلا این که خوابیده  خودٍ منم!

اوایل وقتی دیدم جواب هیچ کدام از 2*2 تا های زندگی ام 4 نشد چشمانم را بستم زندگی با چشمان بسته اسان تر بود ،چشمان بسته و منی که از درون خاموش شده جایی برای ناراحتی نمی گذاشت

حالا اما بعد از 4 سال چشمانم را که باز می کنم خودم را می بینم که بعد از این همـــــه باز رسیده ام به نقطه شروع اما این بار با منی که خوابیده و راهی برای بیدار کردنش سراغ ندارم؛ دفعه قبل که این جا بودم کلی ارزو و امید و هدف داشتم که باید برایشان تلاش می کردم.حالا اما احساس پیری می کنم!فکر می کنم بر خلاف 4 سال پیش فرصت تجربه ندارم باید راه درست را انتخاب کنم و گرنه بقیه زندگیم را باخته ام اما برای همه ی این ها به این منٍ لعنتی نیاز دارم تا برایم روشن کند اصلا می خواهد به چه برسم؟!

شرایط امروزم مرا می ترساند این که ندانی دوست داری در لحظه چی کار کنی؟یا برنامه ات برای چند روز اینده چیست؟ یا این که اصلا دوست داری تعطیلات تابستان ات رو چه طور بگذارنی؟ به نظر مسائل پیش پا افتاده ایست اما این که حتی در مورد مسائل پیش پا افتاده زندگیت هیچ نظری نداری چه رسد به مسائل بزرگ تر و سرنوشت سازتر خیلی ترسناک است

سکوتی در سرم هست که به هیچ صدایی اجازه ورود نمی دهد،خودم خواستم که باشد!اشتباه کردم!دلم می خواهد از خواندن یک کتاب شنیدن یک موسیقی یا دیدن یک دوست قدیمی لذت ببرم  راهش را گم کرده ام.همه چیز به شکل عجیبی عادی است.....

 

 

_________________معمار نوشت:

 

 

 

ساده،تمیز،متفاوت،همین!

 

پ.ن:ماه رمضونتون قشــــــــــــــنگ،پر از اتفاق های خوب....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()