سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

من وهیچکس

از تنهایی می ترسیدم،خیلی!!!!

این روزها منم و شهری بزرگ و خانه ای کوچک...... ،تنهای تنهای تنها....

اما دایم این جمله علی شیروی می اد تو ذهنم که:تنهایی تلخ تزین بلای بودن نیست،چیزهای بدتری هم هست روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر می شویم و ...

و شاید بدتر از اون فکر این که این تنهایی همیشگی باشه

اما راستش این چند روز باور کردم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست چیزهای خوب زیادی هم داره،این که تمام وقتت در اختیار خودته و می تونی خیلی از کارهایی که فرصتشو رو نداشتی انجام بدی،نبودن بقیه ادمها گاهی لازمه،این که بدونی یه جایی تو دنیان نفس می کشن می تونی تلفن رو برداری و باهاشون باشی و وقتی تلفن رو قطع کردی وصل شی به دنیای اروم خودت

ته تهش تنهایی واقعیت زندگی هممونه،اما خوب این روزها بیشتر جلو چشم منه

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()




بهشت من

این جا بهشته!

شبها صدای باد رو می شنوی وقتی با برگ ها بازی می کنی،خیالت راحته که نسل جیرجیرک ها هنوز منقرض نشده،هنوز هم می شه شب ها گوشه پرده رو کنار زد ماه رو دید و اروم زمزمه کزد:هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری،تو بهشت من بعد خوندن این بیت می شه اندکی اشک ریخت،سبُک می شی و اروووم

روزها می شه گوشی موبایل رو بر داشت و نوشت:عصر برنامت چیه؟ و بعد فرستاد به دوستایی که نه 1500 km دورترکه همین دور و برن

می شه کمتر از 5 دقیقه همه ی این بهشت و گشت به همه جاش سرک کشید،کلی اشنا دید،کلی کار عقب افتاده رو فقط تو یه روز انجام داد

و باز شب پناه اورد به تخت کنار پنجره و ارامش و اینترنت

بهشت من این شهره این خونه است این اتاقه

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()