سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

سلام

دیر اومدم شرمنده اما باز اومدم

اولین کامنت پست قبل هم ماله آقا هومن  بود که اگه دوست داشته باشه لینکشو می ذارم این جا

 

 

از دیروز تا حالا بد جوری دلم گرفته احساس می کنم دارم تو جنگل زندگی میکنمو این جا قوانین جنگل یا شایدم بد تر از اون حاکمه.

  هر چی می گردم تو خودم جز نفرت احساس دیگه ای پیدا نمی کنم

نفرت از دنیا, زندگی, آدما, نفرت از این همه نقاب, این همه دروغ, این همه حسد, این همه بی اعتمادی... از صبح تا حالا طاقت دیدن آدما رو ندارم کسایی که تا دیروز واسه دیدنشون, شنیدن صداشون لحظه شماری می کردم حالا کثیف ترین موجودات توذهن منن جز خدا طاقت تحمل هیچ چیزو ندارم حتی از واژه هام بدم می آد.

خیلی وقت نیست وارد جمع وبلاگ نویسا شدم اما تو همین مدت کوتاه فهمیدم همشون نه هممون یه درد مشترک داریم درد از دست دادن عاطفه فراموش شدن احساس مرگ صداقت. همه از دوری معشوق می نالنو از بی وفایی عاشق.

من تواین وبلاگ از معشوقمو وبی وفایی اون حرف می زنم معشوقم تو یه وبلاگ دیگه از بی وفایی من...(البته من تا حالا عاشق نشدمو تا اطلاع ثانوی هم نخواهم شد اینو واسه بعضیا گفتم...) چرا هیچ وقت سعی نکریم کاری رو که اگه دیگران در حق ما انجام بدن می رنجیم در حق دیگران انجام ندیم  چرا تاحالا نفهمیدیم ماهم برای دیگران دیگرانیم اگه اونا دیگران خوبی نداشته باشن نمی تونن برای ما دیگران خوبی باشن؟

همه مون می دونیم که اگه خوب باشیم همه دوسمون دارن اما نمی دونیم چه جوری باید خوب بود؟

ماها(ما وبلاگ نویسا) کلی از جمعیت دنیا رو تشکیل دادیم یعنی حداقال از هر خونواده یه نفر پس یعنی تو جامعه وتو خونه هامون همه بدن جز ما؟ همه ظالم بدون درک و بی عاطفه ان جز ما ؟ یعنی فقط این ماییم که احساس داریم؟ ماییم که درک می کنیم چی خوبه چی بد؟

نیازی نیست من جواب بدم چون همه جواب سوالمو می دونن

پس اگه کسی به ما ظلم کرد اگه نمی شه به کسی اعتماد کرد ما حق اعتراض نداریم چون ماهم به عنوان دیگرانه یه عده بهشون ظلم میکنیم و آدمایی غیر قابل اطمینان هستیم...

نمی دونم داستان کشیشیو که می خواست دنیا رو تغییر بده شنیدین یا نه؟
پس کوتاه میگم:

یه کشیش وقتی بچه بود می خواست دنیا رو تغییر بده خیلی سعی کرد اما وقتی بزرگتر شد دید تغییر دادن دنیا امکان نداره پس تصمیم گرفت کشورش رو تغییر بده سالها تلاش کرد اما بازهم دید تغییر دادن کشورش هم ناممکنه پس خواست شهرش رو تغییر بده اما تغییر دادن شهر هم ممکن نبود با خودش گفت خونواده اش رو تغییر بده اما باز هم نتونست لحظه ی مرگش خواست تا روی قبرش بنویسن : سالها بیهوده تلاش کردم تا دنیا کشور شهر وخانوادمه ام را تغییر دهم اما در آخرین لحظه ی زندگیم فهمیدم باید اول خودم بعد خانوادم بعد شهرم کشورم و دنیا رو تغیید بدم اما افسوس که فرصتی برای انجام این کار باقی نمانده است.

 

 

 

اما ما هنوز فرصت داریم بیاید از خودمون شدوع کنیم

 آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای همه ی شمایی که مهمون خونه ی من شدین بیاید با هم سعی کنیم تا خودمونو تغییر بدیم باور کن 40_50 نفر هم تعداد کمی نیست اگه موفق شدیم میریم سراغ خونواده هماون بعد شهرمون کشورمون و خدا روچه دیدی شاید نوبت به دنیا هم رسید پس تا اون موقع حق نداریم از بدیه دیگران شکایت کنیم مگر این که خودمون خوبه خوبه خوب شده باشیم چه طوره؟!؟!؟!

 

خیلی وقته از پائولو کویلو چیزی ننوشتم اما بذار یه داستان که بی ربطهم با موضوع این آپ نیست بنویسم:

عیب ها:

گیلبرتودنوچی,تصویری عالی از رفتار ما میدهد. به گفته ی او ادم ها مثل هندی ها روی زمین راه میروند, با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت. در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم،در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل در روزهای زندگی چشمانمان را به صفات نیکمان می دوزیم و فشار ها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین زمان بی رحمانه در پشت سر هم سفرمان که پیش روی ما حرکت می کند،تمام عیوبش را می بینیم.

این گونه است که درباره ی خود بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود، در باره ی ما به همین شیوه می اندیشد.......

 

 

 

دیگه بهتر ار این نمیشه این موضوع رو توضیح داد

 

و در آخر

مرسی که اومدی

 ببخشید که خستت کردم

 جمعه ی دیگه منتظرتم

قولمونم یادت نره

بیا از الان شروع کنیم

 

 

و یه جمله دزدی از وفادار دلشکسته :

مردم برای شکست برنامه ریزی نمی کنند بلکه در برنامه ریزی شکست می خورند

 

هنوز هم هر چراغ از سوی شما نشانه ی  EMINEM OR NANCY   بودن شماست

بقای صفای وفای شما

آرزومند ارزوهاتون سارا



+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٤ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()