سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

 

چه افکار بزرگی تو سرمه اما چه قدرموقع نوشتن کوچیک می شن. آه چه قدر عاجزه کلمه از بیان این همه شگفتی که در ذهن منه. بیچاره احساس که نه کلام قادر به نشون دادنشه نه کلمه

چت امکان کشف کردن خیلی چیزا رو به من داد ؛ فهمیدم ما ادمها تو اوج شباهت چه قدر با هم متفاوتیم و شاید تو اوج تفاوت به هم شبیه. چه احساس های مشابه ای رو تجربه می کنیم و چه قدر متفاوت به اون ها پاسخ می دیم.آوردن افکاری که جزجز زندگی رو شامل می شه روی کاغذ اسون نیست.

به حرفهایی فکر می کنم که تو این چند روزه شنیدم. وقتی دیگران از احساسشون با من حرف می زنن احساس می کنم این خودمم که دارم اساس رو که قبلا تجربه کردم بیان می کنم.مگه چند تااحساس تو دنیا هست؟هر چی هست ماله همه است.

ترس / اضطراب / عشق / علاقه / محبت / دلبستگی / امید / یاس / دلتنگی / انتظار...

کی می تونه بگه تا حالا اینارو تجربه نکرده؟؟؟

من دلتنگی رو بیشتر تجربه کردم تو عشقو من با یاس میونم بهتر بوده تو با امید اما هر دومون ترس / اضطراب / عشق / علاقه / محبت / دلبستگی / امید / یاس / دلتنگی / انتظار... رو تجربه کردیم مهم نیست به چه شدتی مهم تجربه است.

اما عجیبه که درک کردن احساسی که خودت قبلا داشتیتو وجود دیگری گاهی بیش از حد سخته.

چه قدر احساساتم موقع روانه شدن روی کاغذ تغیر می کنن چه قدر ناچیز می شن و شاید دور از دسترس. اما حققت اینه همه چیز در درون منه دنیا همیشه این جوری بوده و همیشه هم این جوری میمونه همه ی ادما دنیای مشترکی داشتن اما سرنوشت ها متفاوته پس هیچ چیز به دنیا بستگی نداره به تصمیمی بستگی داره که من برای بودنم می گیرم این منم که تصمیم می گیرم چه احساسی رو تجربه کنم .

واه.. چه فاصله ی کوتاهیه بین بودن ونسیت شدن, بین توانایی و عدم اون بین تلاش وتوقف…

آه پروردگارا ای نقاش مهربانو چیره دست آخرین صحنه ی زندگی مرا آن گونه بنگار که خود شایسته می دانی شایسته ی بنده ای که خدایش تو هستی . من ان لحظه را چشم در راهم…

سلام

اینا رو چند روز پیش وقتی یه دلتنگی نا خواسته اومد سراغم نوشتم گرچه بعدش تصمیم گرفتم اون از خودم دور کنم وکردم اما خوب اینا ماحصل اون دلتنگیه

واــــــــــــــــــی چه زود تابستونم تموم شد. نه خیر خل نشدم خوبم می دونم هنوز مرداده وشهریور باقی اما منظور من تابستون مدرسه ای بود . آره از فردا باید برم مدرسه اونم از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر چندش آوره اما کاریش نمی شه کرد در واقع این تابستون اخرین تابستون مدرسه ای من تا 2 سال دیگه است تصمیم گرفتم درس بخونم اونم حسابی سرنوشت خیلی چیزا به این 2 سال درس خوندن بستگی داره

تو این مدت که این جا می نویسم احساس خوبس پیدا کردم احساس داشتن یه چار دیواری که فقط و فقط متعلق به منه .

تو این مدت یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم افتاده و اون پیدا کردن مهربوناییه که خیلی دوستشون دارم:

اول از همه مریم جون که مثه مامانمه و خیلی دوسش دارم دوم گلناز جونم که مثه خواهر بزرگتر نداشتمه سوم پگاه جون که مثه دوستمه و چهارم آقا میلاد که مثله داداشیه که هرگز نداشتم حالا می فهمم که چرا این قدر این بلاگو دوست دارم

روزی که شروع کردم به نوشتن و خیلی بعد از اون هر گز فکر نمی کردم تعداد کامنت هام به ۷۵ تا برسه اما امروز واقعا من ۷۵ تا دوست ۷۵تا مهربون دارم

این آپم عین نامه ی آخر نامه ی خداحافظیه یه عاشق از معشوقش شد نه خیر من حالا حالا ها هستم و باید چرتو پرتامو تحمل کنید فقط اگه نتونستم زود زود بهتون سر بزنم منو ببخشیدو قول بدید فراموشم نکنید

با توجه به قولی که به پائولو جون درآپ قبل دادم می خوام صفحه 50 دومین مکتوبشو براتون بنویسم شانسی اومد اما بی ربط با این موضوع هم نیست:

 خ ودکشی

یکی از دوستان روانشناسم تعریف می کرد که_بر خلاف باور عمومی که تاریکی را عامل افسردگی افراد می دانند_ بیشتر خودکشی ها صبح هنگام رخ می دهن. درست در لحظه ی بیدار شدن ار خواب است که افسردگی خود را به شدیدترین شکل آشکار می کند: هنگام مواجه شدن با یک روز جدید.

این موضوع ما را به تفکر در یک نقل قول قدیمی عرب وا می دارد:بد ترین گام ها نخستین آن هاست. هنگامی که برای تصمیم گیریه مهمی آماده می شویم , تمام نیرو های جهان, برای جلوگیری از پیش ری ما متمرکز می شوند. به این امر عادت کرده ایم. یک قانون قدیمی فیزیک هست که غلبه بر سکون دشوار است و چون نمی توانیم قوانین فیزیک را دگرگون کنیم , انرژی ماادمان را صرف برداشتن نخستیت گام کنیم. از آن پس راه خود به یاریمان خواهد امد...

با تمام وجود این مطلبو قبول دارم می خوام اولین گامو بردارم سخته اما باید بردارم

واسم دعا کنید مهمترین چیزی که نیاز دارم اراده است

بی خیال اینا : می گم این استادای زبان همشون دیوونن یا فقط استاد ما این شکلیه خداییش داشته باشین چه موضوعی واسه رایتینگ به ما داده:

فرض کنید پسر هستید و عاشق یه دختر می شید بعد می خواهید واسه اش نامه بنویسید چی مینویسید؟

قسمت اولش که فرض کنم پسرم هم چندش آوره هم سخت قسمت دومشم که عاشق شدم من تو عمرم به عنوان یه دخترم عاشق نشدم حالا چه برسه به این که فرض کنم پسرمو عاشق یه دختر شدم قسمت آخرشم که نیست من انشام مخصوثا نامه نوشتنم خوبه همین کم مونده انگلیسی هم بنویسم

حالا با این توصیفات این استاد ما سالمه یا نه؟

در هر صورت چه سالم چه مریض این تاپیکو داده جون مادرتون کمکم کنید

 و یه اف قشنگ:

vagHti be donYa miaY too goosheT azAn migan......vaaGHti KE mimirim baR ma naMz mikhananD..........vaghAn che omRe kootaHi faSeleYe ye aZan ta namaaaaAZ

طبق معمول حرف واسه گفتن زیاده و وقت واسه نوشتن کم

اما مهمتر از همه باید بگم از همه ی شما 74 نفری که تا حالا منوشرمنده کردید ممنونم و قبلا از همه ی اونایی که واسه این پست چراغ روشن می کنن تشکر می کنم

اولین چراغ پست قبل هم از اقا میلاد بود و دومیش از گلناز مهربونم که قبلا تبادل لینک نموده ایم

دوستتون دارم

مواظب خودتون باشین

بازم به خونه ی من سر بزنید

و هر چراغ از سوی شما نشانه ی مهربونیه شماست...

تا جمعه ی دیگه...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٧ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()