سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

استراحت مطلق

 

این روزها حال من به 1000 دلیل که نه اما به دلایل متعددی خوش است

حس رها شدن  دارم ,شبیه ادمی که از زنجیر های دور دست و پاش رها شده,زنجیرهایی که خودم ساخته بودم بی جا یا به جا,بعد از این ازمون 2 ساعته حتی اگه شده موقتا باز شدن

بی دلیل خوشم, از این که به کسی یا چیزی وابسته نیستم خوشحالم,خوشحالم که می تونم برم ,راحتتر از قبل حتی!

می دونی می خوام واسه یکی 2 ماه به روحم استراحت بدم,چه قدر فلسفه و منطق و دو دو تا 4 تا؟ چه قدر تلاش بی نتیجه واسه اینده ای که معلوم نیست اصلا وجود داره یا نه؟

نذر کردم این ترم اخری همه کافی شاپ های شناخته شده و نشده این شهر و برم از اول هفته شروع کردم....

تولد و مهمونی و مزن و رستوران و کافی شاپ...هوا هم که گرم تر شه استخر رو هم اضافه می کنم البته یه خورده که مغزم از اون همه درس نصفه که واسه ارشد خوندم خالی شد کتاب و فیلم خلاصه چیزی شبیه استراحت مطلق, می خوام بعدها وقتی به ترم آخرم  که فکر می کنم با یه لبخند رو لب همراه باشه نه یه بغض یا آه و اندوه درست مثل ترم اولم ....

 

می خوام یه مدت به بخش دیگه ای از من نگاه کنم و به خواسته هاش جواب بدم,نمی دونم شاید بعد از یه مدت این من به تعادل برسه,بتونه حال و اینده رو کنار هم داشته باشه,یاد بگیره تو گذشته زندگی نکنه....

مینا می گه این که همه کار هامو نصفه نیمه رها می کنم مربوط می شه به گذشته ام,این که هیچ وقت از انجام دادن کارهایی که دوستشون داشتم لذت نبردم شاید به این دلیله که اطرافیانم نا آگاهانه همیشه با اون کارها مخالفت کردن,می خوام تو این مدت یادبگیرم کارهایی رو که دوستشون داشتم تا انتها انجام بدم,من می تونم این تغییر رو در خودم به وجود بیارم همون طور که تو این 5-6 سال تونستم تو خیلی از موارد حودمو  تغییر بدم و حالا که به گذشته نگاه می کنم از این همه تغییر متعجب و راضیم!!!

برنامه امو تا 15 فروردین (تولدملبخند) دوست دارم

از فردا :

1 هفته تهران...

1 هفته دانشگاه...

1 هفته شیراز و اهواز!!!

1 هفته هیجان قبل از عید...

سال تحویل و مهمونی و شاید سفر...

نامزدی هانی...

ووو تولدمممممممم.........

ممممم اماااا بعدش در گیری های دانشگاه که اونام دوست داشتنی ان(از تموم شدنش غصه ام می گیرهنگران)

 

 

سفر

 

 

واسم دعا کنید این که همه چیز اون قدر خوب پیش بره که بتونم این یکی دو ماه رو جز روزهای خوب زندگیم به حساب بیارم

 

---------------------------------------------------------

 

پ.ن : نوشتن با کیبردی که فارسی نداره یعنی فاجعه,یعنی خود سانسوری تا حد ممکن!!!

اما همین هم با ارزشه

برخلاف هزار و یک دفترچه خاطرات و سررسید از نیمه رها شده که سال به سال هم سراغشون نمی رم به این وبلاگ ,این دفترچه خاطرات مدرن حس عجیبی دارم, اون قدر بهش متعهدم که بعد 4 سال باز بهش برگشتم

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()