سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

واحد هشت

احساس خوبی نیست,این که در خانه خودت غریبه ای,فرق نمی کند خانه مجازی ات باشد یا حقیقی,نفس غربت آزار دهنده است

نوشتن برای آدمهاایی که خیلی وقت است نیستند چیزی شبیه آواز خواندن در قبرستان است

این جا حس آخرین بازمانده از جمعی را دارم که هریک به نحوی مرده اند

دوستانی که روزگاری از هر لحظه شان با خبر بودم و بودند و حالا سالهاست که حتی نمی دانم نفس می کشند آیا؟!گویی مرا به آینده نا معلومشان فروختند!

به هر حال امید همه ی آن چیزی است که فرزند آدم را تا این لحظه زنده نگه داشته

امید به داشتن دوستانی جدید که به دنیای جدید من نزدیکترند مرا برای ادامه مصمم می کند و سایه ادم هایی که بی سر وصدا از کنار این خانه می گذرند.....

 

اما کابوس اصلی جدا شدن از خانه ای ست که بی نهایت در ان احساس ارامش می کنم این واحد 8 همیشه آشفته می رود که به خاطره بدل شود,خاطره دورانی که روزی آرزویم بود و حالا جزئی از گذشته

دوستان حقیقی که 4 سال هر روزم را پر کردند و اکنون همان قدر عزیز که اعضای خانواده ام...

هر یک در راهی و من نیز......

 

 

به کجا چنین شتابان؟

        گون از نسیم پرسید...

                                              به هر آن کجا که باشد به جز این سرا,سرایی...

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()