سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

زندگی با چشمان بسته

اتفاقات این روزهای زندگی من برای نیافتادن است انگار,حرفهایی که نزده ام سفرهایی که نرفته ام خانه هایی که نساخته ام وکتاب هایی که نخوانده ام

درگیرم در گیر و دار تکرار صحنه هایی که سال ها پیش ترسیمشان کرده بودم,اما مشغله اصلی این روزهای من تجربه نوع دیگری از زیستن است:زندگی با چشمان بسته

سکوت می کنم ,لبخند می زنم و بی تفاوت از کنار آن چه روزی برایش جنگیدم می گذرم...

نشسته ام و با لبخند به ان چه بر من می گذرد می نگرم

ارامش ساختگی

به گمانم از علائم پیریست اینها.......

 

-----------------------

دوست دوران دبستانم رو تو فیسبوک دیدم هر دو کلی ابراز دل تنگی کردیم و وای کاش بشه ببینمت,نیم ساعت بعد از کنار هم تو پارک گذشتم بی هیچ واکنشی!!!

-----------------------

Amadeus

بعد ازمدتها یک فیلم خوب دیدم

به این نکته پی بردم که می شه یک فیلم حدوده 4 ساعته جذاب ساخت بدون داشتن صحنه های....(قابل توجه سینما گران عزیزمون)

این فیلم صحنه های خوب زیادی داشت یکی از اونها صحنه ای بود که موزارت برای متقاعد کردن پادشاه از اپرای figaro mariage می گه,عاشق هیجانشم...

 

 

 

پ.ن: گاهی باید بنشینی و خاطره آدم های گذشته زندگی ات را همچون کتاب های خاک خورده گردگیری کنی حتی اگر مانند برخی از همان کتاب ها بیش از یک بار ارزش خواندن نداشته باشند....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()