سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

زندگی با چشمان بسته 2

 

هیـــــــــــــــــش!!!یکی این جا خوابیده، بعد از همه ی غر غر ها و خستگی هایش تکیه داده به بالش گوشه اتاق زیرچشمی همه چیز را می نگرد.هر چه فکر می کنم به یاد نمی اورم کی به خواب رفت اما یادم هست اوایل نقش ادمهایی را بازی می کرد که خوابیده اند و هیچ نمی بینند، انـــــــــــقدر نقش بازی کردنش طول کشید که کم کم یادش رفت چه طور باید بیدار بود ،حالا با چشمان باز خوابیده !تلاش من هم برای بیدار کردنش بی فایده است چون اصلا این که خوابیده  خودٍ منم!

اوایل وقتی دیدم جواب هیچ کدام از 2*2 تا های زندگی ام 4 نشد چشمانم را بستم زندگی با چشمان بسته اسان تر بود ،چشمان بسته و منی که از درون خاموش شده جایی برای ناراحتی نمی گذاشت

حالا اما بعد از 4 سال چشمانم را که باز می کنم خودم را می بینم که بعد از این همـــــه باز رسیده ام به نقطه شروع اما این بار با منی که خوابیده و راهی برای بیدار کردنش سراغ ندارم؛ دفعه قبل که این جا بودم کلی ارزو و امید و هدف داشتم که باید برایشان تلاش می کردم.حالا اما احساس پیری می کنم!فکر می کنم بر خلاف 4 سال پیش فرصت تجربه ندارم باید راه درست را انتخاب کنم و گرنه بقیه زندگیم را باخته ام اما برای همه ی این ها به این منٍ لعنتی نیاز دارم تا برایم روشن کند اصلا می خواهد به چه برسم؟!

شرایط امروزم مرا می ترساند این که ندانی دوست داری در لحظه چی کار کنی؟یا برنامه ات برای چند روز اینده چیست؟ یا این که اصلا دوست داری تعطیلات تابستان ات رو چه طور بگذارنی؟ به نظر مسائل پیش پا افتاده ایست اما این که حتی در مورد مسائل پیش پا افتاده زندگیت هیچ نظری نداری چه رسد به مسائل بزرگ تر و سرنوشت سازتر خیلی ترسناک است

سکوتی در سرم هست که به هیچ صدایی اجازه ورود نمی دهد،خودم خواستم که باشد!اشتباه کردم!دلم می خواهد از خواندن یک کتاب شنیدن یک موسیقی یا دیدن یک دوست قدیمی لذت ببرم  راهش را گم کرده ام.همه چیز به شکل عجیبی عادی است.....

 

 

_________________معمار نوشت:

 

 

 

ساده،تمیز،متفاوت،همین!

 

پ.ن:ماه رمضونتون قشــــــــــــــنگ،پر از اتفاق های خوب....

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()