سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

حال بد من بعد از یک اتفاق خوب

امروز اولین تجربه کاری زندیگیم را داشتم،یک قدم به سمت  یکی ارزوهای همیشه گی و من به جای این که حالم خوب باشد حالم خوب نیست،نمی فهمم این قلب لعنتی برای چه این قدر سریع می تپد،این حالت تهوع از کجا امده و چرا امروز عصر بی هوا گریه کردم؟!

شاید همه اش به خاطر دختر 7-8 ساله شاید بیش فعال و شاید شیطون کلاس بود که نفهمیدم چه طور باید باهاش رفتار کنم،واین نفهمیدن درست وسط کلاسی که باید کنترلش در دست من باشد حالم را بد می کند

نمی فهمم چرا اتفاقات طبق سناریویی که این همه در ذهن می پرورانمش پیش نمی روند؟!گاهی اصلا به سناریو شبیه هم نیستند،نمی فهمم چه طور کشورهای پیشرفته کنترل امور مملکتشان را با این سیستم سناریو نویسی از پیش می برند،بعضی فاکتور های ناشناخته هست که تو خودت را هم که بکشی نمی توانی تصور کنی چنین نقش مخربی بر برنامه ات می گذارند،این لعنتی اصلا جواب نمی دهد!!!!!نمونه اش همین حال بد من بعد از این اتفاق خوب!اصلا قابل پیش بینی نبود!!!

 

___________________معمار نوشت:

 

 

نظرتون درمورد این خونه ویلایی چیه؟

 

_________________________

پ.ن:از اون موسسه بالاخره باهام تماس گرفتن،امروز اولین جلسه کلاسم بود

پ.ن2:شما فکر می کنید به یه دانش اموز بیش فعال چه جوری باید رفتار کرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()