سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

برای خودم

تو زندگیه هر کسی یه چیزایی شبیه یه رویای قشنگه,واسه من چند تا رویای کوچیک کنار اون هدفهای بزرگ همیشه جذابیت داشت.یکیش teaching بود،گرچه وقتی بهش رسیدم مثل خیلی رویاهای دیگه به نظرم کوچیک اومد اما فکر کردن بهش هنوزم برام جذابه.یه جایی توی یکی از پست های همین وبلاگ نوشتم از این فرایند یک طرفه از بیرون به درون خسته شدم،از این که این همه سال تاثیر کار دیگران بر من بوده و من بر کسی تاثیر نگذاشتم...

اومدم که بنویسم یکی از رویاهام واقعی شد،تاثیر این همه سال اموختن رو به دیگران انتقال دادم،وعجیب لذت بخشه...و لذت بخش تر می شه وقتی نتیجه کارم رضایت دانش اموزها و اموزشگاست.

من همیشه عجول بودم،دوست داشتم نتیجه کارم رو قبل از اون که خستگیش از تنم بیرون بره ببینم.بعد از 2 ترم بهم پیشنهاد دادند مدیرت دپارتمان کودک رو داشته باشم،گرچه خود کار به اندازه ی عنوان دهن پر کنش خاص نیست اما برای من همون موفقیت سریعه

اولین حقوقم رو امروز گرفتم،در برابر پول ماهیانه ای که از بابام می گیرم هیچی نیست،در واقع خنده داره.اما واسه شروع خوبه

اومدم بنویسم که یادم نره زندگی که شاید الان به نظرم معمولی می اد کمی شبیه رویاهای گذشتمه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()