سرگردان

زکجا امده ام؟امدنم بهر چه بود؟....به کجا می روم اینک,ننمایی وطنم

من وهیچکس

از تنهایی می ترسیدم،خیلی!!!!

این روزها منم و شهری بزرگ و خانه ای کوچک...... ،تنهای تنهای تنها....

اما دایم این جمله علی شیروی می اد تو ذهنم که:تنهایی تلخ تزین بلای بودن نیست،چیزهای بدتری هم هست روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر می شویم و ...

و شاید بدتر از اون فکر این که این تنهایی همیشگی باشه

اما راستش این چند روز باور کردم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست چیزهای خوب زیادی هم داره،این که تمام وقتت در اختیار خودته و می تونی خیلی از کارهایی که فرصتشو رو نداشتی انجام بدی،نبودن بقیه ادمها گاهی لازمه،این که بدونی یه جایی تو دنیان نفس می کشن می تونی تلفن رو برداری و باهاشون باشی و وقتی تلفن رو قطع کردی وصل شی به دنیای اروم خودت

ته تهش تنهایی واقعیت زندگی هممونه،اما خوب این روزها بیشتر جلو چشم منه

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط منٍ سرگردان نظرات ()